بقبضهء اقتدار و مشيت اوست و يا علم ندارند بلطايف صنع و خفاياى لطف او سبحانه .
وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ
و آن هنگام كه يوسف رسيد بمنتهاى اشتداد در جسامت قوت كه آن سى و چهل سالگى است مراد سن شباب است و مبدء بلوغست و بروايت صحيحه از ابن عباس هيجده سالگى است تا سى سالگى
آتَيْناهُ حُكْماً
داديم او را بنبوت يا حكمت كه آن علمى است مؤيد به عمل يا حكم كردن ميان مردمان
وَ عِلْماً
و دانشى و آن تاويل احاديث است كه عبارت است از علوم دينيه و عمل بمصالح مردمان و تعبير خواب مرويست كه مردم چون مرافعه بعزيز عرض ميكردند عزيز ايشانرا بيوسف اشاره ميكرد به جهت ظهور كمال و عقل و صواب ديد او
وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ
و مانند اين پاداش ميدهيم نيكوكارانرا اين اشاره است نيكوكارانرا به آنكه حق تعالى به جهت پاداش احسان او در عمل اين مرتبهء رفيعه را در عنفوان جوانى به او ارزانى فرمود و در بعضى روايت آمده كه يوسف هفده ساله بود كه عزيز ويرا بخريد و سى و سه ساله بود كه ريان بن وليد ويرا وزارت داد و چهل ساله بود كه حق تعالى ويرا نبوت داد و صد و بيست ساله بود كه متوفى شد آوردهاند كه چون يوسف به خانه عزيز درآمد سلطان عشق رخت بخانهء دل زليخا فرستاد و لشگر محبتش صبر و سكون او را بيغما داد هر روز جمال يوسف زياده مىشد و عشق زليخا افزون مىگشت تا آنكه عشق او بغايت كشيد و شوق او بنهايت انجاميد و صورت حال با يوسف در ميان نهاد .
وَ راوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِها عَنْ نَفْسِهِ
و طلب مراد كرد يوسف را در خانهء خود يعنى زليخا از نفس او يعنى بحيلهگرى ميآمد و ميرفت تا تدبير امر خود كند و بانواع حيله مطلوب خود را از يوسف حاصل كند ابن عباس فرموده كه از جملهء مراودت و حيلهگرى او در طلب مراد خود از او اين بود كه با وى گفت چه موى نيكو دارى در جواب گفت كه اول چيزى كه در خاك پراكنده و ريزنده گردد موى باشد گفت اى يوسف چه روى نيكو دارى گفت احسن الخالقين آن را در رحم مادر نگاشته گفت اى يوسف حسن روى تو تن مرا لاغر كرد جواب داد كه شيطان ترا بر اين داشته گفت اى يوسف عشق تو آتش در دل من زد تو اين آتش را به آب لطف بنشان گفت اگر آبى به آتش تو ريزم به آتش دوزخ سوخته شوم گفت برخيز و اندرون آن خانه رو و آبى بيار كه بغايت تشنهام و غرض او آن بود كه به خانه رود در پس او درآيد و مراد خود را از او حاصل كند جواب داد يوسف كه در خانه كسى رود كه صاحب خانه باشد و من مملوكم و مالك چيزى نيستم گفت در آنخانه بستر حرير و ديباى لطيف گسترده در آنجا رو و مراد من حاصل كن گفت خود را چگونه مستوجب دوزخ گردانم و منزل خود را در بهشت از دست بدهم گفت اى يوسف از اين بهانهها درگذر و با من