تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير خلاصه منهج الصادقين ( خلاصة المنهج ) ( فارسى ) — صفحة 372

مساهمون:

ص٣٧٢
كن كه ان اللّه مع الصابرين بدرستى كه يارى و مددكارى خدا با صابرانست و در وقت تير بلا سپر در روى كش تا علم ظفر در ميدان مراد توانى افراشت اما چون روز روشن شد و غلامى كه موكل يوسف بود نگاه كرد يوسف را بر شتر نديد بازپس دويد او را ديد بر سر قبرى نشسته زار زار ميگريست آن بيرحم جفاكار از روى قهر و غضب طپانچه بر روى عزيز يوسف زد كه رخسارهء نازكش خراشيده و خون‌آلوده شد و گفت اى غلام خواجگان راست گفتند كه تو گريز پائى يوسف هيچ نگفت اما چنان به درد بناليد كه غلغله در ملكوت افتاد في الحال تند باد قهر الهى برآمده و غبار برخاست و صاعقه بىابر در هوا پيدا شد و خروش رعد و سوز برق سحاب ظاهر گشت كاروانيان گفتند ما در اين چند روز گناهى تازه نمىبينيم كه موجب اين عقوبت باشد آنسنگ‌دل بيامد و گفت بشومى معاملهء من است چه من اينساعت طپانچه بر روى اينغلام عبرى زدم و او آب در ديده بگردانيد و به درد دل ناله كرد نزد اينحال اين صورت واقع شد مالك گفت ايغلام سبب طپانچه زدن چه بود گفت او خود را از شتر انداخته بود و داعيهء گريختن داشت مالك گفت اى بىعقل چگونه با غل و زنجير تواند گريخت پس پيش يوسف آمد و گفت ايجوان قصد گريختن دارى گفت ايمالك من سر ستيز و پاى گريز ندارم اما به خاك مادر رسيدم صبر و تحمل از من رميده شد و رشتهء طاقت بتيغ اضطراب بريده گشت مادرم هرگز انديشه نكرده كه من با غل و زنجير بر سر خاكش خواهم رسيد يا داغ بندگى در رخ جگر گوشهء او خواهند كشيد چون قبر وى بديدم بىاختيار خود را از بالاى شتر درانداختم و غم دل با او ميگفتم و قصهء پر غصهء خود را بر او ميخواندم كه اينغلام بيامد و طپانچه بر روى من زد من نفرين نكردم كه آهى از دل پردرد برآوردم كاروانيان بگريه درآمدند و آغاز تضرع و زارى كردند كه ايجوان عالى شأن اين گرد كه برانگيخته فرونشان يوسف به هوا نگريست و لب بجنبانيد في الحال باد بياراميد و هوا صاف شد مالك اينحال مشاهده كرده در ساعت بفرمود تا غل از گردن و بند از دست و پاى يوسف برداشتند و جامه‌هاى نيكو در او پوشانيدند و بر راحلهء تيز رو نشانيدند القصه مالك او را بمصر آورد و در آن زمان پادشاه مصر ريان بن وليد بن عمليقى بود و او از اولاد عملاق بن لاوى بن سام بن نوح بود و گويند كه او بيوسف ايمان آورد و پيش از يوسف فرمان يافت و پس از او پادشاهى بقابوس بن مصعب افتاد كه فرعون زمان موسى بود و اول زمان او آخر زمان يوسف بود و يوسف او را بايمان دعوت كرد قبول ننمود و ريان زمام امور ملك خود را بدست قطفير مصرى باز داده بود به جهت زيادتى مرتبه و رفعت شأن او نزد ملك مصر او را عزيز گفتندى و چون كاروان بمصر آمد و گماشتگان عزيز مصر بسر راه آمدند و يوسف را ديدند از لمعهء جمال او آشفته و حيران شدند و بازگشتند و خبر بعزيز بردند و او زنى داشت داعيل نام و نام مشهور او زليخا بود و چون عزيز خبر يوسف شنيد
تفسير خلاصه منهج الصادقين ( خلاصة المنهج ) ( فارسى ) — صفحة 372 | الملا فتح الله الكاشاني / ميرزا ابوالحسن شعرانى / شعرانى