تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير خلاصه منهج الصادقين ( خلاصة المنهج ) ( فارسى ) — صفحة 371

مساهمون:

ص٣٧١
زنجير كشيد كه قدم از دائره فرمان ما بيرون نهاده مالك از اين متحير شده آهسته به دو گفت اى غلام من ترا در نظر خواجگان بند ميكنم دل خوشدار كه چون ايشان بروند و از اين منزل كوچ كنيم بند از پا و غل از گردن تو بردارم پس در حضور برادران شعر
ز آهن بند بر سيمش نهادند * به گردن طوق تسليمش نهادند
پلاس كهنه‌اش پوشيدند و انواع تهديدش شنوانيدند فرزندان يعقوب خاطر جمع كرده روى بكنعان نهادند يوسف ديگر باره گريه آغاز كرد مالك گفت اى غلام چرا ميگريى و در صبر و سكون بر خود نميگشائى گفت اى مالك تحمل فراق ندارم دستورى ده تا بروم و فروشندگان خود را به‌بينم و خود را وداع كنم مالك گفت اى غلام من از ايشان اثر مهر و محبتى نسبت به تو نديدم و جز تفرقه و وحشت از تو چيزى ديگر از ايشان نيافتم تو چه رغبت بديشان ميكنى گفت اگر ايشان را از من نفرتست مرا بر ايشان رغبت است و اگر ايشان مرا دوست نميدارند من ايشان را دوست دارم تو كرمى فرماى و ايشان را بگوى تا توقف كنند مالك آواز داد كه اى جوانان آهسته باشيد كه اينغلام ميخواهد كه از شما بحلى طلبد و يوسف را اجازه داد كه برو خواجگان را وداع كن يوسف زنجيركشان نزد برادران آمد و گفت اى عزيزان هر چه كرديد تحمل كردم توقع من آنست كه بوقت گريه پدرم را تسلى دهيد و بهر نوع كه توانيد مراعات آن پير حزين كنيد و من غريب مبتلا را از ياد مگذاريد يهودا بگريه درآمد و يوسف را در كنار گرفت و گفت اى جان برادر من مردانه باش و كار خود را با خداى گذار پس شترى آوردند و يوسف را با پلاس و غل و زنجير بر بالاى آن شتر افكندند و غلامى زشت روى بدخوى را بر وى موكل ساختند و كاروان روانه مصر شدند از عقب نگاه ميكرد و ميگفت اى پدر بدرود باش كه به درد غريبى و دل بندگى گرفتارم اى خواهر از من فراموش مكن كه شفقتها و دلسوزيهاى ترا ياد دارم كاروان همه شب ميراندند سحرگاه بود كه بمقابر آل اسحق رسيدند يوسف در نگريست قبر مادر خود را ديد بىاختيار خود را از بالاى شتر بسر قبر مادر افكند و از تربيت عهد كودكى ياد كرد و مهر و شفقت مادرى بخاطر آورد و قطرات عبرات چون باران نيسانى بر روى ارغوان ريختن گرفت و آواز داد كه اى مادر مهربان سر بردار و پردهء خاك از پيش نظر دور كن و نگاه كن به حال فرزند خود كه غل در گردنم نهاده‌اند و اسيروار در پلاس كهنه پوشانيدند و دست و پايم بزنجير بسته و بتهمت بندگى مرا فروخته و دل پدر را به آتش هجران سوخته از قبر راحيل صيحه برآمد كه اى فرزند پسنديده و اى نور هر دو ديده بسيار گردانيدى غم مرا و افزون ساختى اندوه مرا ايفرزند نازپرور داغ مرا بسيار كردى و جان مرا به تيغ درد افكار نمودى پس صبر