تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير خلاصه منهج الصادقين ( خلاصة المنهج ) ( فارسى ) — صفحة 369

مساهمون:

ص٣٦٩
يا صريخ المستصرخين و يا غوث المستغيثين و يا مفرج كرب المكروبين قد ترى مكانى و تعرف حالى و لا يخفى لك شىء من امرى حق تعالى ببركت اينكلمات شريفه او را از حضيض چاه باوج جاه رسانند از حضرت صادق عليه السّلام مرويست كه چون يوسف را در چاه انداختند جبرئيل به او نازلشده و گفت اى پسر كه ترا در چاه انداخت گفت برادران به جهت حسد بردن بر منزلت و تقرب من نزد پدر جبرئيل گفت كه اگر خواهى كه از اين بلا خلاصى يا بى اين كلمات بگوى كه « اللهم انى اسئلك بان لك الحمد لا إله الا انت بديع السموات و الارض ذو الجلال و الاكرام ان تصلى على محمد و آل محمد و ان تجعل لى من امرى فرجا و مخرجا و ان ترزقنى من حيث لا احتسب » حق تعالى به جهت اين دعا او را از بند چاه خلاص كرده پادشاه مصر گردانيد القصه روز چهارم نويد نجات از مهب لطف الهى بوزيد .
وَ جاءَتْ سَيَّارَةٌ
و آمدند كاروان بنزديك آنچاه و ايشان جمعى بودند كه از مدين بمصر ميرفتند
فَأَرْسَلُوا وارِدَهُمْ
پس فرستادند وارد خود را بسوى آنچاه و وارد كسيست كه آب كشيدن كاروان به او تعلق داشته باشد و وارد ايشان مالك بن دعرهء خزاعى بود از اهل مدين چون بسر چاه آمد
فَأَدْلى دَلْوَهُ
پس فرو گذاشت در چاه دلو خود را وحى رسيد بيوسف كه در دلو نشين كه ايندلو براى تو بچاه آمده يوسف در دلو نشست در معالم آورده كه ديوارهاى چاه بر فراق يوسف بگريستند و در انس الملوك مذكور است كه مالك در كشيدن دلو حيران بماند دلو بغايت گران ديد بچاه نگريست و آن ماه را در دلو مشاهده كرد
قالَ يا بُشْرى هذا غُلامٌ
گفت مژده و شادمانى اين پسريست كه دلو را گران ساخته پس يوسف برآورد
وَ أَسَرُّوهُ
و پنهان داشتند وارد و اصحاب او يوسف را از رفقاى خود كه اهل كاروان بودند
بِضاعَةً
در حالتى كه متاع تجارت بود يعنى ايشانرا براى فروختن مناسب نموده بود يا پنهان ساختن او را از كاروانيان و گفتند كه اهل آب او را بما داده‌اند تا براى ايشان بمصريان فروشيم و يا برادران حال او را پنهان داشتند و گفتند با كاروانيان كه بنده است و از ما گريخته او را بخريد
وَ اللَّهُ عَلِيمٌ بِما يَعْمَلُونَ
و خدا دانا است به آنچه ميكردند يعنى مخفى نبود بر او بستر و پنهان كردن يوسف و مكر و كيد كاروانيان و اولاد يعقوب آورده‌اند كه يهودا را عادت بود كه هر روز يك بار بر سر چاه آمدى و يوسف را آواز دادى در اين روز كه كاروان آنجا رسيدند و يوسف را بيرون آوردند يهودا بر سر چاه آمد كه طعام به او دهد هر چند آواز داد جوابى نشنيد پس بطلب يوسف ميان كاروان آمده او را نزد مالك بن دعره يافت برادرانرا خبر داد بيامدند و مالك گفتند اين غلام ماست و از ما گريخته مالك گفت اگر خواهيد او را بشما دهيم و اگر نه ويرا بما فروشيد گفتند او را به تو ميفروشيم ليكن اين غلامى است
تفسير خلاصه منهج الصادقين ( خلاصة المنهج ) ( فارسى ) — صفحة 369 | الملا فتح الله الكاشاني / ميرزا ابوالحسن شعرانى / شعرانى