تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير خلاصه منهج الصادقين ( خلاصة المنهج ) ( فارسى ) — صفحة 370

مساهمون:

ص٣٧٠
گريز پاى و ما او را به اين عيب ميفروشيم مالك گفت او را به اين عيب چند ميفروشيد گفتند هر چند ميخواهيد بدهيد اما به شرط آنكه ويرا از اينولايت بيرون بريد و غل در گردنش نهيد و دست و پايش در زنجير كشيد كه گريزپاست و او را گرسنه و تشنه داريد كه غلامى متكبر و سركش است تا رام گردد يوسف در برادران مينگريد و سخنان غضب‌آميز ايشانرا ميشنيد و قوت و ياراى سخن گفتن نداشت به زبان عبرى با يوسف گفتند اگر در آنچه ما ميگوئيم و ميكنيم سركشى كنى و خلاف آن گوئى بشمشير آبدار سر ترا از بدن برداريم يوسف خاموش شد القصه يوسف را بمعرض بيع درآوردند مالك گفت من زرى كه داشتم بضاعت خريده‌ام و با من درمى چند ناسره مانده .
وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ
و بفروختند او را ببهاى ناسره اندك و بىاعتبار
دَراهِمَ مَعْدُودَةٍ
كه درهمى چند بود شمرده و عادت اهل آن روزگار چنان بود كه كمتر از چهل درم ميشمردند و زياده بر آن را وزن ميكردند مالك درمهاى خود را شمرده هفده عدد و گويند بيست و دو يا بيست عدد هر برادرى دو عدد برداشتند و از أبو عبد اللّه عليه السّلام مرويست كه هفده درم بود و در وسيط آورده كه يهودا هيچ نگرفت القصه مالك يوسف را بخريد
وَ كانُوا فِيهِ مِنَ الزَّاهِدِينَ
و بودند برادران يوسف از بىرغبتان در آن دراهم از غايت قلت و يا نميخواستند كه يوسف با ايشان باشد يا كاروانيان در خريدن او بىرغبت بودند به جهت گريختن و نافرمانى او در خبر آمده كه روزى در آينه نگاه كرد و جمال خود را بديد از آن تعجب كرد با خود گفت كه اگر من بنده بودمى بهاى من از عدد حصر متجاوز بودى پس حق تعالى بر سبيل امتحان ثمن بخس را به او نمود أبو حمزه ثمالى در تفسير خود آورده كه چون مالك يوسف را بخريد در جميع سفر انواع خيرها به او ميرسيد تا آنكه در مصر او را بفروخت آن خير و بركت از او مفقود شد بدانست كه آن از بركات يوسف بوده پس نزد او آمده گفت تو چه كسى گفت انا بن يعقوب بن اسحق بن ابراهيم مالك او را در برگرفت و بسيار بگريست و مالك مردى عاقر بود و هرگز او را فرزند نمىشد از يوسف التماس كرد كه دعا كند تا حق تعالى او را فرزندى دهد يوسف دعا فرمود حق تعالى دوازده پسر به دو داد هر بطنى دو پسر القصه در اول حال كه يوسف را مالك بخريد بفرمودهء برادران بياران خود گفت كه غل و زنجير حاضر كنيد چون يوسف را چشم بر غل و زنجير افتاد فغان برداشت مالك گفت اى غلام اضطراب مكن كه بندگان گريزپاى را از ذل غل و تشوير زنجير چاره نيست يوسف فرمود كه من نه از غل و زنجير شما بفغان آمده‌ام بلكه مرا از آن حال ياد آمد كه ملك تعالى زبانيه دوزخ را فرمايد كه بگيريد اين بنده عاصى را و غل بر گردن او نهيد كه گردن از طوق خدمت ما پيچيده است دست و پايش در