منفعل گشتند روز ديگر بچراگاه رفتند و با خود گفتند تدبيرى بايد كرد كه اين انديشه از دل پدر بيرون رود و ما را در آنچه مىگوئيم تصديق كند بعضى گفتند صلاح اين كار آنست كه برويم يوسف را از چاه بيرون آريم و اعضاى او را پاره پاره كرده استخوانهاى ويرا نزد پدر آريم تا اين تهمت از ما دفع شود يهودا گفت نه با من عهد كردهايد كه يوسف را نكشيد پس ايشان را از آن منع كرده نماز شام كه به خانه آمدند پدر ايشانرا گفت اگر چنانستكه راست ميگوئيد اين گرگ كه يوسف را خورده بگيريد و نزد من آريد تا صدق قول شما از او معلوم كنم ايشان بصحرا رفته گرگى را بگرفتند و دست و پاى ويرا ببستند و نزد يعقوب عليه السّلام آوردند و بيفكندند و گفتند كه اين گرگست كه يوسف را خورده يعقوب عليه السّلام گفت دست و پاى او را بگشائيد چون ويرا بگشودند يعقوب عليه السّلام گفت اى گرگ نزديك من آى آن گرگ بيامد و نزد يعقوب ايستاد يعقوب عليه السّلام گفت اى گرگ شرم ندارى كه جگر گوشهء مرا بخوردى گرگ بآواز درآمد كه به حق موى سفيد تو كه من فرزند ترا نخوردم و بدرستى كه خون و گوشت شما كه پيغمبرانيد بر ما حرامست و من مظلومم و بر من دروغ بستهاند و در اين زمين غريبم گفت براى چه در اين زمين آمدهء گفت اى نبى اللّه مرا اينجا خويشاوندى بود ديروز به زيارت او آمدم پسران تو مرا گرفتند و نزد تو آوردند و اين دروغ بر من بستند يعقوب عليه السّلام نزد اينحال و شنيدن اينمقال از گرگ گفت
« بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْراً فَصَبْرٌ جَمِيلٌ »
القصه يعقوب در فراق يوسف چندان بگريست كه فرشتگان بفرياد آمدند و گفتند الهى يوسف را به او بازده يا يعقوب را خاموش گردان يا ما را اجازه ده تا به دنيا رويم و با يعقوب در آه و ناله موافقت كنيم مرويستكه هر بامداد يعقوب بصحرا بيرون آمدى و بر حوالى كنعان ميگشتى ميگفتى يا بنى اى فرزند دلبندم في اى بئر طرحوك آيا ترا در كدام چاه انداختند باى سيف قتلوك بكدام تيغ ترا هلاك ساختند في اى بحر غرقوك آيا بكدام دريا بغرقاب فنا انداختند باى ارض دفنوك بكدام بقعه زمين ترا دفن كردند پس سرگشته در آن وادى ميگشت و آب حسرت از ديدهها ميباريد و بسوزى كه آتش در افلاك زدى ميزاريد جبرئيل در رسيد و گفت اى يعقوب فرشتگان را بگريه خود بگريانيدى و مقدسان ملاء اعلا را بناله و زارى درآوردى يعقوب جواب داد كه اى جبرئيل چكنم اگر نگريم شعر
جان غم فرسود دارم چون ننالم آه آه * آه دردآلود دارم چون نگريم زار زار
آوردهاند كه جبرئيل در چاه تا مدت سه روز رفيق يوسف بود و در تسلى او ميكوشيد و او را بر صبر ميفرمود و انواع مژدها به او ميرسانيد و چون خواست كه از او مفارقت كند يوسف از وحشت و بيكسى وى بناليد جبرئيل فرمود كه اى يوسف ايندعا را بخوان تا از زندان اين چاه خلاصى يا بى