تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير خلاصه منهج الصادقين ( خلاصة المنهج ) ( فارسى ) — صفحة 367

مساهمون:

ص٣٦٧
ضايع ساختيد و برادر را بچاه انداختيد و زبان ملامت خلق بر خود دراز كرديد پردهء خود بدست خود دريديد و رشتهء پيوند خود بتيغ قطعيت بريديد پس نعره‌زنان و فريادكنان برگشتند و به خانه بردند همچنان يعقوب بىهوش بود تا صبح بدميد چشم باز كرد گفت نور چشم من كو ايشان متفق الكلمه گشته .
قالُوا يا أَبانا إِنَّا ذَهَبْنا نَسْتَبِقُ
گفتند ايپدر ما بدرستيكه ما رفتيم به صحرا پس پيشى ميگرفتيم به يكديگر در دويدن و تير افكندن
وَ تَرَكْنا يُوسُفَ عِنْدَ مَتاعِنا
و بگذاشتيم يوسف را تنها نزد رخت خود و بار خود
فَأَكَلَهُ الذِّئْبُ
پس بخورد او را گرگ
وَ ما أَنْتَ بِمُؤْمِنٍ لَنا
و نيستى تو باور دارنده ما را يعنى سخن ما را باور نمىكنى
وَ لَوْ كُنَّا صادِقِينَ
و اگر چه هستيم ما راستگويان در همهء كارها اما اينجا به جهت بدگمانى كه بما دارى ما را دروغگوى ميپندارى و دليل ديگر داريم برخوردن گرگ يوسف را و آن پيراهن اوست .
وَ جاؤُ عَلى قَمِيصِهِ بِدَمٍ كَذِبٍ
و آوردند بر بالاى پيرهن يوسف خونى دروغ يعنى پيرهن يوسف را خون‌آلوده ساختند و نزد پدر آوردند و آن را چنان فرا نمودند كه خون يوسف است يعقوب چون قول ايشان بشنيد بار ديگر بىهوش شد دينا بسر بالين پدر آمد گريان و دست بر فرق مبارك او نهاد نعره وا ويلاه و وا مصيبتاه بركشيدى قطره آب از ديده او بر چهرهء يعقوب چكيد ديده بگشاد و گفت من كجاام گفتند در منزل كرامت خود در ميان فرزندان و عترت خود گفت يوسف من اينجاست گفتند نه فرزندان ديگر هستند گفت چه حاصل پس پيراهن يوسف را بطلبيد و آن را ببوئيد و آهى زد و باز بيهوش شد چون با خود آمد آن را بر روى خود افكند و چندان گريه كرد كه روى او به خون پيرهن سرخ شد و چون نيك در آن بنگريد هيچ جا از آن دريده نيافت گفت عجب گرگى بوده كه يوسف مرا خورده و تعرض به پيرهنش نرسانيده پس از بسيارى غم و الم و غصه و اندوه و عتاب روى بپسران كرده
قالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ
گفت نه چنين است كه شما ميگوئيد بلكه آراسته است براى شما نفسهاى شما و آسان گردانيده در چشمهاى شما
أَمْراً
كارى بزرگ كه آن هلاك يوسف است
فَصَبْرٌ جَمِيلٌ
پس كار من صبريست نيكو يعنى شكيبائى كه به آن شكايتى نباشد مگر با خدا
وَ اللَّهُ الْمُسْتَعانُ
و خدا يارى خواسته شده است از او يعنى يارى از او مىخواهم
عَلى ما تَصِفُونَ
بر آنچه صفت ميكنيد از هلاكت يوسف مروى است كه چون برادران اينسخن را از پدر شنيدند