تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير خلاصه منهج الصادقين ( خلاصة المنهج ) ( فارسى ) — صفحة 365

مساهمون:

ص٣٦٥
جراحت ملاحظه فرما يوسف اين سخن ميگفت و از ديوارهاى چاه آواز آه و ناله ميآمد و جبرئيل ميخروشيد و ملائكه ميگريستند آخر جبرئيل بىطاقت شده گفت اى يوسف من يعقوب نيستم من روح الامينم فرستادهء رب العالمينم پس سلام الهى به دو رسانيد و از طعام و شراب بهشت به دو خورانيده پيراهن خليل كه يعقوب تعويذوار بر بازويش بسته بود گشوده بر او پوشانيد و آنگاه مژده خلاص و نجات از چاه و رسيدن بمرتبه عز و جاه به گوش هوش او رسانيد همچنانكه ميفرمايد
وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِ
و ما وحى كرديم بسوى يوسف بواسطهء جبرئيل كه اندوهگين مباش كه به زودى ترا از حضيض چاه بذوره چاه رسانيم و برادرانرا بحاجت‌مندى نزديك تو آريم
لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا
هر آينه تو خبر دهى برادران را به اين كارى كه كرده‌اند و رنجى كه به تو رسانيده
وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ
و حال آنكه ايشان ندانند كه توئى به جهت علو شأن و رفعت مكان تو و اين وقتى بود كه به جهت غلا و قحطى به خدمت او آمدند و او را نشناختند چنان كه مبين شود انشاء اللّه و چون جبرئيل خواست كه بمقام خود رود ملكى مقرب از حضرت عزت در رسيد كه اى جبرئيل دو سه روزى در تك چاه قرار گير و سر يوسف در كنار گير كه غريب است و تنها از يار و ديار خود دور افتاده و دل بر كربت غربت و حرقت فرقت نهاده آورده‌اند كه فرزندان يعقوب آنشب بكنعان نرفتند و يعقوب همه روزه در انتظار يوسف در زير شجرة الوداع نشسته بود و با خواهر يوسف سخن شوق در پيوسته نماز شام درآمد و اثر آمدن فرزندان پيدا نشد دود از نهاد او برآمده گفت اى دينا برادرانت را چه شد كه دير كردند و سبب چيست كه ماه رخسار يوسف عليه السّلام از مطلع وصال طالع نميشود اى دختر از تخليل مفارقت يوسف و تصور مهاجرت او آتش حسرت در اشتعال آمد و كشتى آرام و قرار در گرداب اضطراب افتاد و دينا پدر را تسلى ميداد و انواع سببها و عذرها ترتيب ميداد القصه يعقوب شب همانجا بسر برد و بامداد بر پشتهء بلند كه بر آن صحرا مشرف بود برآمد و بنشست و دختر را نزد خود بنشاند و ديده بر راه فرزندان نهاد و فرزندان آن شب در سر رمه بودند و خواب بر ايشان غلبه كرده يهودا در خواب نميشد چون ديد كه برادران در خوابند فرصت يافته پنهان بسر چاه شتافت و آواز داد كه اى برادر من يوسف « حى انت ام ميت » آيا زنده‌اى تو در اين چاه يا مرده يوسف گفت تو كيستى كه از حال بيچارگان ميپرسى و از غريبان و بيكسان ياد ميكنى گفت منم برادر تو يهودا اى برابر با جان برادر حال تو چيست يوسف گريان شده گفت اى برادر چون باشد حال كسى كه از كنار مهر پدر جدا بود و در تك چاه در صدد فوت و فنا بود نه مونسى و نه غمگسارى نه در روى زمين از زندگان و نه در زير زمين از مردگان