تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير خلاصه منهج الصادقين ( خلاصة المنهج ) ( فارسى ) — صفحة 364

مساهمون:

ص٣٦٤
و مرده را بىكفن نميشايد پيراهن با من بگذاريد تا اگر بميرم بىكفن نباشم و اگر بزيم ستر عورتى داشته باشم گفتند چون برهنه باشى يازده ستاره و ماه و آفتاب ترا برهنه نگذارند و جامه در تو پوشند يوسف مبالغه از حد در گذرانيد گفتند البته پيراهن بيرون كن و غرض ايشان آن بود كه پيراهن را خون آلود كرده پيش پدر برند و گويند او را گرگ كشته و اينك پيراهن خون‌آلود او گواه است يوسف به دو دست گريبان يهودا را گرفته فرياد و زارى ميكرد ايشان به قوت دست ويرا دور كردند و پيراهن از سرش بركشيدند و رسن بميان وى بسته بچاه فرو گذاشتند يوسف گفت اى برادران هر چه خواستيد از جور و جفا بجاى آورديد من شما را نصيحت ميكنم بشنويد و از سخن من بيرون مرويد گفتند چه نصيحت ميكنى گفت پدر را نيكو داريد و من بعد جانب او را فرو مگذاريد كه او نميداند كه شما با من چه كرديد اگر بداند بر شما خشم گيرد و دعاى بد كند و بشما انواع عقوبت رسد اگر شما را قوت آن هست كه با من جفا كنيد مرا طاقت نيست كه شما بعقوبت پدر درمانيد روبيل از اين سخن روى درهم كشيد و كارد بزد و ريسمان را بريد يوسف در نيمه راه چاه بود كه ريسمان بريده شد گفت دريغ كه ديدار ناديده رشتهء اميد از زندگانى منقطع شد و در چاه هلاك افتادم پس دل از جان برداشت و خود را به كلى به حضرت حق بازگذاشت ندا رسيد بجبرئيل كه بندهء مرا درياب جبرئيل بيك پر زدن از سدرة المنتهى بميان چاه رسيده يوسف را در هوا بگرفت يوسف بيهوش شده بود آهسته آهسته او را بتك چاه رسانيد و بر بالاى سنگى خوابانيد خطاب آمد كه اى جبرئيل جامهاى بهشت را در وى پوشان و از شربتهاى انهار جنت بوى نوشان و سر او را در كنار خود نه و پرخود را بر جراحتهاى وى بمال تا به شود چون به هوش آيد سلام ما بوى رسان و بگو هيچ غم مخور ما ترا از جهت تخت و جاه آفريده‌ايم نه از براى تحت چاه جبرئيل گفت الهى اجازه فرما تا من خود را به صورت يعقوب بوى نمايم تا زمانى بدان تسلى يابد فرمان در رسيد كه چنان كن جبرئيل به صورت يعقوب برآمده يوسف را بر كنار گرفت چون به هوش آمد سر خود را در كنار پدر ديد برجست و هر دو دست خود را به گردن روح الامين درآورد و فرياد بركشيد كه اى پدر بزرگوار كجا بودى كه برادران با من چها كردند مرا از خدمت تو محروم ساختند و ترا بفراق من مبتلا گردانيدند و مرا سر و پاى برهنه در بيابان مهلكه دوانيدند و آنچه از جفا و ستم ممكن بود به من رسانيدند آب و نان از من بازداشتند و مرا گرسنه و تشنه بگذاشتند و رخسارهء مرا بضرب طپانچه گلرنگ كردند گيسوى مرا با خاك و خون برآميختند پيراهن كه تو بدست خود بر من پوشانيدى از سرم كشيدند رسن خوارى برميانم بستند لگد بيدادى بر پشتم زدند سرنگونم بچاه درآويختند اى پدر در روى من نگر و زخم طپانچه ببين و بر پشت و پهلوى من نگاه كن و اثر