من ببخشاى روبيل بسخن او التفات نكرده طپانچهء سخت برخسار مباركش زد كه برگ گلش مانند بنفشه كبود شد نزد شمعون آمد كه مشربهء مرا بده كه از تشنگى جانم بلب رسيد تا دمى آب خورم و آن مشربهء بود كه يعقوب از براى يوسف قدرى آب و مقدارى شير با هم آميخته بود و در آنجا ريخته و بشمعون سپرده و گفته بود هنوز از لب يوسف بوى شير ميآيد ويرا طاقت تشنگى نخواهد بود هر گاه تشنه شود از اين مشربه ويرا بچشان چون يوسف از شمعون آب طلبيد شمعون هر چه در مشربه بود در زمين ريخت يوسف گفت اى شمعون چرا اين آب بريختى گفت ما داعيه داريم كه خون از حلق تو بريزيم چه جاى آنست كه آب در حلق تو ريزيم تو تشنهء آبى و ما به خون تو تشنهايم يوسف چون حديث كشتن شنيد بر خود بلرزيد و از آب و نان فراموش گرديد و در آنمحل يوسف را از تشنگى كام و زبان چون لاله آتش بار شده بيطاقت از پاى درافتاد و آغاز ناله كرد و چون او را قصد برادران محقق شد روى بقبلهء دعا آورد و گفت اى خداوندى كه جدم را از شر و ضرر نمرودى خلاص دادى كه بر پدر پير من رحم كن و مرا از كشتن نجات ده يهودا اين مناجات شنيد عرق برادريش در حركت آمد و روى بيوسف كرد و گفت اى برادر دل خو دار كه تا جان در تن من باشد نگذارم كه كسى قصد تو كند پس او را در زير حمايت خود گرفت و با برادران گفت دست تعدى در آستين كشيد آخر نه با من عهد كردهايد كه قصد قتل يوسف نكنيد غضب ايشان تسكين يافته از سر كشتن او در گذشتند
وَ أَجْمَعُوا
و راى خود را محكم ساختند
أَنْ يَجْعَلُوهُ
آنكه بيفكنند او را
فِي غَيابَتِ الْجُبِّ
در قعر چاه كه باصح اقوال بر سه فرسخى كنعان بود سر چاه تنگ بود و پائين آن گشاده هفتاد گز عمق داشت و زياده نيز گفتهاند و از طريق جاده دور افتاده بود پس برادران يوسف بسر چاه آمدند و يوسف را به آن جا كشيدند هر چند يوسف دست در دامن يك يك ميزد فايده نميكرد گاهى حرمت بزرگى پدر ياد ميكرد و زمانى عجز و خردى خود بشفيع ميآورد سود نداشت و هر چند از ابر ديده آب حسرت ميباريد از زمين قهر برادران گياه وفا نميرست يوسف چون ديد كه از سر آن بيداد در نميگذرند و به نظر رحمت در حال زار او نمينگرند فرمود كه مهلتم دهيد تا دو ركعت نماز بگذارم گفتند تو نماز چه دانى گفت آخر پيغمبر زادهام با پدر بسيار در محراب طاعت ايستادهام يهودا از برادران درخواست كرد تا يوسف را بگذاشتند و دست از گريبان او بازداشتند تا دو ركعت نماز بگذارد و بعد از نماز روى بر خاك نهاد و گفت خداوندا خود را به تو سپردم و زمام اختيار خود را بدست قضاى تو بازگذاشتم چون از مناجات فارغ شد برادران گفتند پيراهن بيرون كن گفت هيهات هيهات زنده را عورت پوش ميبايد