تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير خلاصه منهج الصادقين ( خلاصة المنهج ) ( فارسى ) — صفحة 362

مساهمون:

ص٣٦٢
نظر پدر غايب شوند يعقوب آهى زد و گفت اى فرزندان يوسف مرا بازآريد تا يك بار ديگرش ببينم و از بوستان جمالش ميوهء وصال بچينم برادران بازگشتند و يوسف را نزد پدر آوردند يعقوب او را دربرگرفت و گفت اى فرزند ارجمند و آرام دل دردمند دل از وصال مهر پدر برداشتى و پدر را در فراق خود بگذاشتى يوسف پدر را تسلى داده وداع كرد و روى به راه آورد چون از ديدار پدر غايب شدند يعقوب با ديدهء گريان و دل بريان مراجعت نمود و چون به زير درخت وداع رسيد از هر شاخى آواز الفراق الفراق شنيد دانست كه در تحت حجاب غيب رنگى عجيب آميخته‌اند و وضعى بديع انگيخته و مرويست كه فرزندان در نظر پدر يوسف را از يكديگر ميگرفتند و بر دوش و بر گردن يكديگر مىنشاندند نظم
بچشمان پدر تا مىنمودند * ز يكديگر بمهرش ميربودند
گهى اين بر سر دوشش گرفتى * گه آن تنگ اندر آغوشش گرفتى
چو پا در دامن صحرا نهادند * برو دست جفا كارى گشادند
ز دوش مرحمت بازش فكندند * ميان خار و خاشاكش فكندند
.
فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ
پس چونكه برادران ببردند يوسف را و از نظر يعقوب غايب شدند او را بر زمين زدند و گفتند اى پسر راحيل چند بار تو كشيم و شربت رشك تو چشيم پياده روان شو و در پيش ما ميرو يوسف بگريه درآمد و گفت اى برادران عزيز چه گناه كرده‌ام كه نسبت با من اين خوارى و بيحرمتى ميكنيد و مرا پياده ميدوانيد ايشان آغاز طعن كرده گفتند اى صاحب رؤياى كاذبه از آن ستاره‌ها و ماه و آفتاب كه ترا سجده كردند در خواه تا امروز در اين حالت درماندگى بفرياد تو رسند و ترا از دست ما برهانند يوسف گفت آخر شما را چه شد يكى از حال پدر برانديشيد و بر كودكى و حال من رحم آوريد ايشان بسخن او التفات نانموده طپانچه بر رخسار وى ميزدند و او را ميدوانيدند نعلين او بگسيخت پس پاى برهنه بر سر خار و خاشاك ميدويد تا پايهاى او مجروح شده مانده گشت پس او را بخوارى در روى زمين ميكشيدند گرسنه و تشنه و بيقرار و او هر چند جزع مىكرد و زارى مينمود به جائى نميرسيد و نزد هر برادر كه ميدويد تا او را شفاعت كند طپانچه محكم به روى او ميزد بدينمنوال او را در صحرا ميدوانيدند و بر روى خاك و خاشاك مىكشيدند و لگد بر اندام وى مىزدند و كوفته و مجروح گشت تا وقتى كه آفتاب ارتفاع يافت و هوا چون سينهء يعقوب سوزناك شد تشنگى بر يوسف غلبه كرد بنوعيكه زبانش از دهانش بيرون آمد و ياراى سخن گفتن نداشت روى بروبيل آورد كه اى برادر تو از همه بزرگترى و مرا هم پسر خالهء و برادر و با وجود اين پدر مرا به تو سپرده بارى تو رحمى كن و برخوردى و شكستگى