چنگ در ريسمان كرم حبل المتين او نزند زود از پاى درآيد - سوم آنكه اين كلمه را بسيار گو كه حسبى اللّه و نعم الوكيل كه جدت ابراهيم خليل را كه در آتش انداختند اين كلمهء طيبه را گفت ضرر آتش نمرودى بوى نرسيد وصيت آخر آنست كه اى پسر مرا فراموش مكن كه من ترا فراموش نخواهم كرد و آوردهاند كه يوسف را خواهرى بود دينا نام در آنساعت كه برادران و پدر ميرفتند وى خفته بود ناگاه ديد در خواب ديد كه ده گرگ درنده يوسف را از كنار پدر در ربود از بيم اين واقعه از خواب برجست و پرسيد كه يوسف كجا است گفتند كه با برادران بصحرا رفت گفت پدر اجازت فرمود گفتند آرى گفت آه زمانهء بيوفا و روزگار پر جفا ما را بمفارقت روى زيباى يوسف مبتلا ساخت پس بتعجيل تمام روى بدروازهء كنعان نهاد تا به زير درخت شجرة الوداع رسيد پدر را ديد با يوسف در سخن است و پند و موعظه به او ميفرمايد دينا بيامد و در پاى يوسف افتاد و پاى او را بوسه داد و مقنعه از سر برگرفته در گردن افكند و گفت ايبرادر بجان برابر كه من يكى از كنيزان توام مرا با خود ببر تا بهر منزليكه نزول كنى و آسايش گيرى من خاك آنزمين را بمژگان بروبم و اگر مرا همراه خود نخواهى برد زنهار تا دل اين عاجزه را به درد فراق سياه نسازى و بزود باز آيى يوسف را سخنان خواهر بگريه درآورد و زار زار بگريست القصه يوسف از جانبى مى گريست و يعقوب از طرفى اشك حسرت و ندامت ميريخت و دينا از گوشهء ميناليد در آن محل در هاى آسمانها گشاده بودند و حور العين ايستاده و جملگى در خروش و افغان آمده و فرشتگان از صوامع قدس بآواز آمده گفتند اى يعقوب تو از مفارقت يكشبه چنين ميزارى و از فراق و محنت و مشقت چهل ساله خبر ندارى پس يعقوب يوسف را در برگرفت و زارى و گريهكنان آغاز فرياد كرد اما چون يوسف عليه السّلام پدر بزرگوار خود را گريان و نالان ديد گفت اى پدر بزرگوار و اى رسول ايزد كردگار سبب گريهء تو چيست و اين اضطراب و بىتابى تو از جانب چيست يعقوب عليه السّلام گفت اى نور ديده و اى سرور سينه من از رفتن تو بوى اندوه عظيم بمشام دل و جان من ميرسد نمى دانم كه سر انجام كار بكجا خواهد كشيد بارى مرا فراموش مكن كه من پيوسته در خيال تو خواهم بود پس يوسف دست پدر بزرگوار و روى خواهر خود را بوسه داد و ايشانرا وداع كرد يعقوب بار ديگر در محافظت و مراقبت يوسف مبالغهء بسيار فرمود برادران يوسف را بر دوش گرفته روى به راه آوردند يعقوب عليه السّلام آواز داد كه من از اينجا به شهر باز نخواهم رفت تا شما بازآئيد روبيل را گفت تو از همه بزرگترى يوسف را به تو ميسپارم زنهار از حال او غافل نشوى روبيل قبول كرده روى به راه نهادند اما چون قدمى چند دور شدند يعقوب آواز داد كه آهسته رويد و زود از نظر غايب مشويد ايشان آهسته ميرفتند و يعقوب در عقب ايشان مينگريست و چون نزديك بود كه از
تفسير خلاصه منهج الصادقين ( خلاصة المنهج ) ( فارسى ) — صفحة 361
مساهمون: الملا فتح الله الكاشاني
ص٣٦١