إِنَّا إِذاً لَخاسِرُونَ
بدرستيكه آنوقت كه برادر بچنگ گرگ دهيم هر آينه زيانكار باشيم پس چون يعقوب مبالغه فرزندان شنيد و ميل دل يوسف بگشت دشت و تماشاى صحرا و كوه ديد دل بر الم هجران نهاده و به قضاى ربانى رضا داده بفرمود تا سر و تن يوسف را بشستند و مويش به شانه زده جامه هاى نوش پوشانيدند و پيراهن ابراهيم عليه السّلام كه جبرئيل امين از بهشت آورده بود بوقت انداختن او در آتش نمرود در وى پوشانيده بود و بميراث بيعقوب رسيده بپوشانيد چون تعويذ بر بازويش بست و او را ببرادران سپرد و فرمود برويد بيرون دروازهء كنعان در زير شجرة الوداع توقف كنيد تا من نزد شما آيم و آن درختى بود كه هر كه به سفر رفتى ياران وى او را در آنجا وداع كردندى و دوستان و خويشان تا بدانمحل بمشايعت رفتندى گوئيا بيخ آندرخت به آب اندوه پرورش يافته و شاخ و برگش در محنت و بلا نشو و نما يافته فرزندان بفرمان پدر از شهر بيرون آمدند و در سايهء آندرخت قرار گرفتند يعقوب عليه السّلام جامهء پشمينه در پوشيد و عمامهء از پشم بافته بر فرق مبارك نهاد و ميان بر بسته و عصاى در دست گرفته روى بدروازه آورد و چون هرگز رسم نبود كه يعقوب بمشايعت فرزندان رود هر كه آنصورت را مشاهده مينمود تعجب مىكرد و چون نظر فرزندان بر جمال يعقوب افتاد همه از جا برجستند و دست و پاى پدر را ببوسيدند يعقوب يوسف را در برگرفت و روى بر رويش نهاد و گفت اى فرزندان معذور داريد كه از اين پسر بوى پدر وجد خود ميشنوم و به جهت اين از ديدار او مطلقا سير نميشوم پس گفت اى فرزند ارجمند و اى مونس دل دردمند اگر توانستمى ترا بر گردن گرفته با ايشان بر دمى و باز آوردمى اما پدر پير و ضعيف و نحيف است و منتظر ديدار شريف تو زنهار زنهار تا شب در صحرا نباشى دل دردمند پدر را به ناخن فراق نخراشى اى پسر اگر امشب در صحراى بمانى و باز نيائى بيم آنست كه از آتش فراق و جور اشتياق تو بسوزم و هزار شعلهء جانسوز در كانون سينه برافروزم يوسف پشت نازنين خم كرد تا پاى پدر را بوسه دهد پدر سر مباركش برداشت و پيشانى نورانيش ببوسيد و گفت اى قرة العين من مرا در كنار گير و ساعتى در بغل من قرار گير كه داند كه فردا بر سر ما چه قضا نوشته است نظم
نگاه دار زمانى زمام كشتى وصل * كه بحر حادثها را كناره پيدا نيست
اى يوسف ترا چهار وصيت ميكنم اين وصيتها را نيك بشنو و در خاطر خود نگاه دار اول آنكه اى فرزند دلبند خدايرا به هيچ حال فراموش مكن و در هر كارى كه باشى ذكر آفريدگار از زبان و دل دور مدار كه هيچ همنشينى در سفر و حضر برابر شكر و ذكر او نيست دوم اگر ببلائى مبتلا شوى يارى و استعانت هم از فضل خداى خواه كه هر كه سر رشتهء تدبير از دست بدهد اگر