تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير خلاصه منهج الصادقين ( خلاصة المنهج ) ( فارسى ) — صفحة 357

مساهمون:

ص٣٥٧
صلب وى
إِنَّ رَبَّكَ عَلِيمٌ حَكِيمٌ
بدرستيكه خداى تو دانا است به آنكه استحقاق اجتباء دارد استوار كار و درست كردار است يعنى آنچه كند بر وجه حكمت و مصلحت باشد و بعد از ذكر تمهيد مقدمهء اين قصه شروع در آن نموده فرمود كه .
لَقَدْ كانَ فِي يُوسُفَ وَ إِخْوَتِهِ
بتحقيق كه هست قصه يوسف و حكايت برادران او
آياتٌ لِلسَّائِلِينَ
نشانهاى قدرت يا دلايل قدرت مر پرسندگان را از اين قصه برادران يوسف يكى بنيامين بود و وى برادر اعيانى او بود و چهار ديگر غير اعيانى و شش ديگر علاقى كه پسران خاله نيز بودند يهودا و روبيل و شمعون و لاوى و ريالون و يشجر و چهار ديگر علاقى بودند و ايشان از دو كنيز در وجود آمده بودند و آنها دان و يثالى و جاد و آشر بودند و يوسف در حسن و صورت و سيرت از همه در بيش بود مرويست كه حق تعالى چهار دانگ حسن بيوسف ارزانى فرموده بود و دو دانگ ديگر بر جميع بندگان قسمت كرده ابو سعيد خدرى از پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم روايت كرده كه آنحضرت فرمود كه شب معراج كه مرا به آسمان بردند يوسف را ديدم با حسنى عجيب و لطافتى غريب از او متعجب شدم پرسيدم كه اين كيست گفتند يوسف اصحاب از آنحضرت سؤال كردند كه يوسف را چگونه ديدى فرمود چون ماه شب چهارده در ميان ستارگان كعب الاخبار روايت كرده كه حق تعالى صورت همه پيغمبران را بآدم نمودى وى يك يك را بديد در طبقهء ششم آسمان يوسف را بديد تاج وقار بر سر نهاده و قضيب پادشاهى در دست گرفته و رداى كرامت بر دوش انداخته و بر راست او هفتاد هزار فرشته ايستاده و بر چپ او هفتاد هزار و همه آواز تسبيح و تهليل برداشته و پيش او درختى سبز بود كه آن را درخت سعادت خواندندى با وى ايستاده و هر كجا كه يوسف ميرفت آن درخت با وى حركت ميكرد آدم گفت بار خدايا اين كيست ندا رسيد كه شخصى از فرزندان تو كه همهء مردم بر او حسد برند به جهت آنكه آنچه به او عطا خواهيم كرد گفت بار خدايا چه بوى خواهى داد فرمود حظى تمام از حسن آدم او را در برگرفت و بوسه بر چشم او داد و گفت لا تاسف يا بنى و انت يوسف اندوه مخور اى پسرك من كه تو يوسفى و در حسن نادرهء زمانى و يگانه دورانى پس اول كسى كه او را يوسف نام نهاد آدم عليه السّلام بود و در خبر است كه آدم در اول خلقت بر صورت و جمال يوسف بود چون از شجرهء منهيه تناول كرد آن حسن و نور زايل شد حق تعالى آن را بيوسف داد و گفته‌اند كه شب تار از روى او چون روز نورانى شدى و او جعد موى بود و فراخ چشم و سطبر ساعد و باريك ميان و تيزبينى و خورد دندان و بر رخ راست او خال سياه بود و بر ميان هر دو چشم او علامتى نورانى بود كه پنداشتى ماه