فرعون مذكور خواست بر اينوجه كه در بازار سخنى عجيب شنيده بود با فرعون گفت كه من در بازار سخنى عجيب شنيدم و عجبتر آنكه مدتى است كه دو مرد بر در اين سرا مقام كردهاند و ميگويند ما پيغمبران خدائيم و خدا ما را نزد فرعون و قوم او فرستاده تا بوحدانيت خدا و نبوت ما ايمان آرند و تابع ما شوند فرعون گفت اين چه سخن است كه ميگوئى بجد ميگوئى يا بهزل گفت هزل نميكنم و بر وجه تحقيق و جد ميگويم و اكنون كه نزد تو مىآمدم گفتند فرعون را بگوى كه ما رسولان خدائيم ما را راه ده تا پيغام خدا به تو رسانيم فرعون چون اين سخن بشنيد ترسيد و رنگ رويش متغير شد و گفت آنها را در آرند تا به بينم كه چه كسانند چون ايشان در آمدند نزد فرعون بايستادند فرعون روى بموسى كرد كه تو چه كسى موسى آغاز دعوت كرد .
وَ قالَ مُوسى يا فِرْعَوْنُ إِنِّي رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ
و گفت موسى ايفرعون بدرستى كه من فرستاده شدهام از نزد پروردگار عالميان بسوى تو و قوم تو فرعون گفت اين را بر وجه حقيقه ميگوئى يا هزل ميكنى موسى گفت كه .
حَقِيقٌ عَلى أَنْ لا أَقُولَ عَلَى اللَّهِ إِلَّا الْحَقَّ
سزاوار نيست بر آنكه بگويم بر خدا مگر سخن حق و راست يعنى واجب و لازم است بر من كه بگويم سخن حق را نه هزل و باطل فرعون گفت بر اينمدعا هيچ حجتى دارى موسى فرمود كه
قَدْ جِئْتُكُمْ بِبَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ
بتحقيق كه آوردهام بشما حجتى روشن و معجزهء ظاهر از نزد پروردگار شما كه بر صحت و رسالت من گواهست و آن عصا و يد بيضاست
فَأَرْسِلْ مَعِيَ بَنِي إِسْرائِيلَ
پس بفرست با من فرزندان يعقوب را و دست از خدمت كردن ايشان كوتاه كن تا بارض مقدسه كه موطن آباى ايشان بوده بازگردند و سبب در آنكه فرعون بنى اسرائيل را به بندگى ميگرفت آن بود كه چون يعقوب با اولاد و احفاد خود بمصر آمد و هم آنجا قرار گرفتند و نسل ايشان بسيار شد و يعقوب و يوسف عليه السّلام با برادران درگذشتند و ملك ريان كه فرعون زمان يوسف بود بمرد پسرش مصعب بنى اسرائيل را حرمت ميداشت و متعرض ايشان نميشد پس چون او بمرد وليد كه فرعون زمان موسى بود بر تخت سلطنت نشست و زبان بلاف پر گزاف انا ربكم الاعلى بگشاد و چون بنى اسرائيل دعوى او قبول نكردند گفت پدر شما بنده درم خريده ما بود و شما بنده زادگان مائيد پس ايشان را به بندگى گرفت تا وقتى كه موسى مبعوث شد گفت اى فرعون دست از بنى اسرائيل بدار .
قالَ إِنْ كُنْتَ
گفت فرعون اگر هستى تو كه در دعوى خود صادقى
جِئْتَ بِآيَةٍ
آوردهء معجزهء و حجتى را از نزد خداى خود
فَأْتِ بِها
بيار آن را و به من نماى
إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ
اگر هستى از