يافتم كه گلخن مىتافت پس ساعتى بر او بنشستم مرا بپرسيد و خويشان خود را بپرسيد كه در بلخ بودند ، و آن روز با او بودم نزديك او هيچ طعامى نديدم گفتم : از اينجا بروم و كسى را ببينم و سؤالى بكنم و ازو چيزى بخواهم ، مرا گفت : دانم كه گرسنه شدهء ؟ - گفتم : بلى ، گفت : پيش ما طعامى نيست ، گفتم : بروم و چيزى بخواهم تا من و تو يك جا بخوريم ، او دست دراز « 1 » كرد و پارهء خاكستر بر گرفت و با خاك در آميخت و در دهن افكند و روى به من كرد و گفت « 2 » :
و اخلط الترب بالرّماد و كله * و ازجر النفس عن مقام السؤال
فاذا شئت ان تقنّع بالذّل * فرم ما حوته أيدى الرّجال
گفت : از پيش او بيرون آمدم و چند روز پيش او نرفتم و پس از آن روزى برخاستم و پيش او رفتم و بنشستم دير گاه ، هيچ سخن نگفت ، گفتم : چرا سخن نميگوئى ؟ - گفت :
منع الكلام لأنّه سبب الرّدى * و النّطق فيه معادن الافات
و اذا نطقت فكن لربّك ذاكرا * و اذا سكتّ فعدّ نفسك مات « 3 »
در خبر است كه سقّائى بود در مدينه روزى در مسجد رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آمد رسول اين آيت ميخواند « و ما من دابّة فى الارض الّا على اللّه رزقها » او مشك بينداخت و گفت : چون خداى تعالى ضمان روزى كرده است مرا كار كردن هرزه باشد ، پس برفت و سه شبانه روز عبادت ميكرد چيزى نيافت كه بخورد ، در خواب رفت بخواب ديد كه وى را شربتى آب دادند پس از آن بيست و اند سال بزيست طعام و شراب بشهوت نخورد .
آوردهاند كه : در عهد حجّاج زاهدى بود كه او را عبد الرحمن بن يعمر مىگفتند او در هر ماهى يك بار طعام خوردى حجّاج را گفتند او را بگرفت و در خانهء كرد يك ماه و شكّ نكرد كه او مرده است چون در باز گشاد او نماز ميكرد او را گفت : اى فاسق نماز بىطهارت ميكنى ؟ - گفت : آن كس محتاج طهارت باشد كه طعام و شراب خورد و من بر وضوء
هامش
( 1 ) - در بعضى نسخ : « فراز » و در بعضى ديگر : « فرا » .
( 2 ) - اين قبيل حكايات مشمول بياناتى است كه در مقدّمه ياد كردهايم كه اساس و اعتبارى ندارد و قابل آن نيست كه بر آن اعتماد كرد و آن را مبناى عمل قرار داد .
( 3 ) - در بعضى نسخ : « فعد لنفسك ما آت » ؛ براى تصحيح آن بمظانّش رجوع شود .