امّا عاد كه قوم هود بودند استكبار و ترفّع كردند در زمين بناحق براى آنكه ما ايشانرا قوّتى و شدّتى داديم و بزرگى خلقتى كه ديگران را نداديم ايشان به اين مغرور شدند و گفتند : كه در جهان كيست از ما بقوّت و نيرو سختتر و بيشتر ؟ حق تعالى و تقدّس بجواب ايشان گفت : اى « 1 » نمىبينند ايشان و نمىدانند كه آنخداى كه ايشانرا بيافريد بقوّت از ايشان بيشترست و سختترست
[ وَ كانُوا بِآياتِنا ]
و بودند ايشان كه بآيات ما جحود ميكردند
[ فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ ]
پس بفرستاديم بر ايشان بادى سخت سرد در روزهاى نحس و شوم بديشان كه درو هيچ خيرى و نفعى نبود ضحّاك گفت :
خداى تعالى هفت سال باران ازيشان باز گرفت و باد يك ساعت ساكن نشدى جابر بن عبد اللّه الانصارى گفت : چون خداى تعالى بقومى خير خواهد ايشانرا باران دهد بىباد و چون بقومى بدى خواهد باران ازيشان باز گيرد و باد بديشان گمارد و آن ايّام نحسات آن هشت روز است كه خداى تعالى گفت :
[ سَبْعَ لَيالٍ وَ ثَمانِيَةَ أَيَّامٍ ]
[ لِنُذِيقَهُمْ عَذابَ الْخِزْيِ ]
تا بچشانيم ايشانرا عذاب مذلّت و خوارى در زندگانى دنيا و هر آينه عذاب آخرت كه عذاب دوزخ است سختتر و رسواتر باشد ، و ايشانرا نصرت نكنند و يارى ندهند جابر بن عبد اللّه الانصارى روايت كرد كه جمعى قريش با ابو جهل بنشستند و در كار رسول ( ص ) راى زدند و گفتند : كار او بر ما ملتبس است يكى را ببايد خواند كه او علم شعر و سحر و كهانت داند تا برود و با محمّد سخنى گويد عتبه گفت : من دانم و بر من هيچ ازين پوشيده نيست بروم و با او بگويم و بشنوم و شما را خبر دهم ؛ بيامد و رسول را گفت : اى محمّد تو بهر حال از پدران و اجداد خود بهتر نهاى ، اين كه تو ميگوئى ايشان نگفتند اگر غرض تو ازين گفتار رياست است ما ترا مقدّم و رئيس خود كنيم ، و اگر آنست كه زنى خواهى از هر قبيلهء كه ترا بايد اختيار كنيم با مال و جمال ، و اگر غرض تو مال است چندان مالت دهيم كه توانگر شوى ، او اين ميگفت و رسول ( ص ) خاموش بود و هيچ سخن نمىگفت ، چون او سخن تمام كرد رسول ( ص ) گفت :
هامش
( 1 ) در نسخهء كتابخانهء دانشگاه كمبريج : « هى » .