باران از ايشان بازگرفت و گفت : جز بدعاى تو ايشان را باران ندهم . قحط در ميان ايشان افتاد همهء چهارپايان ايشان بمردند و بسيار مردم هلاك شدند . الياس گفت : بار خدايا روزى من از كجا باشد ؟ - گفت : مرغى را بر تو موكّل گردانم تا از زمين ديگر ترا روزى آرد در آن شهر كار به جائى رسيد كه مدّتها گذشتى كه كس نان نديدى و الياس متنكّروار « 1 » در شهر شدى و نان با خود داشتى اگر وقتى در شهر بوى نان شنيدندى گفتندى : الياس اينجا گذشته است .
ابن عباس گفت : در آخر اين سالها الياس بپير زنى بگذشت او را گفت : هيچ طعامى هست ؟ - گفت : آرى قدرى آرد هست و پارهء روغن زيت ، از آنجا طعامى ساخت الياس بخورد و دعا كرد او را ببركت . خداى تعالى آن خمهاى او پر آرد كرد و روغن زيت ، از آنجا بگذشت بخانهء پير زنى ديگر آمد كه او را پسرى بود اليسع بن اخطوب و او از قحط رنجور شده بود ، عجوزه الياس را به خانه برد ، الياس دعا كرد ، خداى تعالى اليسع را عافيت داد مادر و پسر به او ايمان آوردند . اليسع با الياس برفت و الياس پير شده بود و اليسع جوان بود خداى تعالى وحى كرد بالياس كه : اى الياس مدّت دراز شد و خلق بسيار هلاك شدند الياس گفت : بار خدايا من دعا كنم آنگه بيامد و قوم را گفت : اى قوم سختى و قحط بديديد ايمان آوريد با من تا من دعا كنم تا خداى من قحط بردارد . گفتند : نكنيم . گفت : برويد و بتان را حاضر كنيد و دعا كنيد اگر اجابت كنند و شما را باران دهند من دست از دعوت بدارم و اگر من دعا كنم تا خداى من باران دهد و نعمت بسيار گرداند شما ايمان آريد . گفتند : نيكو گفتى . بتان را حاضر كردند و بسيارى تضرّع و زارى كردند ، باران نيامد . گفتند : تو دعا كن ، او دعا كرد ؛ خداى تعالى باران فرستاد و نعمت داد ، ايشان عهد بشكستند و وفا نكردند خداى تعالى الياس را گفت : از ميان ايشان بيرون شو كه وقت هلاك ايشان است و بفلان جاى رو اسبى بينى از آتش برو نشين و مترس ، الياس و اليسع به آن جا رفتند ،
هامش
( 1 ) در بعضى نسخ : « متفكّروار » و در تفسير ابو الفتوح ( ج 4 ص 446 س 3 ) : « منكّر »