تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى ) — صفحة 125

مساهمون:

ص١٢٥
آمدند هم بدعاى الياس هلاك شدند و سيّم گروه نيز همچنين ، اين ملك را وزيرى بود صالح ايمان پنهان داشتى و ملك دانستى ، وى را گفت : ترا ببايد رفتن و الياس را بفريفتن ، وزير بيامد و الياس را آواز داد الياس آواز او بشناخت و بيرون آمد يكديگر را در بر گرفتند و بگريستند و از هر گونه سخن گفتند . وزير الياس را گفت : يا رسول - اللّه اگر خواهى در خدمت تو باشم و اگر خواهى به جائى ديگر روم كه من ايمن نباشم بر ايشان كه مرا متّهم دارند . خداى تعالى وحى كرد با الياس كه : بفرماى تا با تو مىباشد و از اين جا برويد هر كجا كه خواهيد كه شما را از چشم ايشان بپوشم و اين طاغى را بنفس خويش مشغول كنم و پسرش را جان بردارم تا از شما مشغول شود آن روز پسر ملك بمرد ملك در خاك نشست الياس و آن مرد مؤمن بيامدند و بخانهء زنى كه مادر يونس بن متّى بود فرود آمدند يونس را پدر متوفّى شده بود چون الياس را ديد با وى مستأنس شد الياس آنجا مدّتى مقام كرد آنگاه برخاست و با جاى خود رفت و آن زن را گفت : من فلان جايم اكر ترا كارى پيش آيد و به من حاجت باشد مرا آنجا طلب كن چون الياس برفت بسى « 1 » برنيامد كه يونس متوفّى شد مادرش رنجور و بىصبر گشت بنزديك الياس آمد الياس وى را تعزيت داد « 2 » آن زن گفت : من براى آن آمده‌ام تا بيائى و دعا كنى تا خداى تعالى وى را زنده گرداند ، الياس گفت : من اين جز بفرمان خداى تعالى نتوانم كردن ، خداى تعالى وحى فرستاد و بدعا كردن اجازت داد الياس بيامد و دعا كرد خداى تعالى يونس را زنده گردانيد و الياس بازگشت چون مدّتى بر اين برآمد الياس تنگدل شد در خداى تعالى بناليد گفت : بار خدايا مرا بيش از اين صبر نماند اگر مصلحت دانى مرا با پيش خود برو اگر نه دعاى من در حقّ اينان اجابت كن ، هفت سال ازيشان باران بازگير . حقّ تعالى گفت : من از آن رحيمترم . گفت : پنج سال ، گفت : نه ، گفت : سه سال ، گفت : روا باشد . الياس دعا كرد خداى تعالى
هامش
( 1 ) در بعضى نسخ و در تفسير ابو الفتوح ( ج 4 ، ص 445 ؛ س 20 ) : « بس » . ( 2 ) كذا در نسخهء قديمى و در تفسير ابو الفتوح و در باقى نسخ : « تعزيت كرد »