كه بعل را ميپرستيد و بعل نام بت ايشان بود و شهر ايشان را بعلبكّ براى اين خواندند . الياس گفت : اى « 1 » بعل را ميپرستيد و رها ميكنيد پرستيدن خداى كه بهترين آفرينندگان است خدائى كه پروردگار شماست و پروردگار پدران پيشين « 2 » شماست
[ فَكَذَّبُوهُ ]
الياس را بدروغ داشتند پس ايشان حاضر گردانيدگان عذاب خداىاند مگر بندگان خداى كه عبادت با خلاص كردند ، و ما رها كرديم بر الياس در امّت بازپسين كه اين كلمه را ايشان گويند « سلام بر آل يس باد » و گفتند :
« بقيّهء حاشيهء صفحهء 128 »
هامش
- گفت : شصت مردند پنجاه از عريش مصر تا كنار فرات باشند و دو مرد بمصيصيه و دو مرد بعقلان و شش در ديگر شهرها ؛ هر گه كه خداى تعالى يكى را ببرد يكى ببدل بيارد ، بدعاى ايشان خداى تعالى باران فرستد و بلا برگرداند ، گفتم : خضر كجا باشد ؟ - گفت : بجزاير دريا ، گفتم : تو او را بينى ؟ - گفت : آرى گفتم : كجا ؟ - گفت : بموسم ، گفت : اين در عهدى بود كه ميان مروان حكم و اهل شام قتال بود او را گفتم : چگوئى در مروان حكم ؟ - گفت :
تا كجا برند او را جبارى غالى بود و طاغى بر خداى تعالى آنان كه در آن كارزار كشته ميشوند قاتل و مقتول و حاضر بدوزخند گفتم : من حاضر بودهام وقتى و ليكن نه تيرى انداختهام و نه تيغى زدهام و نه نيزهء و اكنون توبه ميكنم با خداى تعالى كه بامثال اين جايگاه حاضر نشوم گفت : نيك ميكنى همچنين كن ، گفت : ما درين بوديم كه دو نان در پيش ما بنهادند از شير سفيدتر مرا گفت : بخور ، من و او از آن دو نان يكى و نيم بخورديم و آن نيمهء ديگر از پيش ما برداشتند من ندانم تا كه نهاد و كه برداشت و او شترى داشت چرا ميكرد و شتر بيامد بىآنكه كسى بياورد او را و فرو خفت و الياس برو نشست من گفتم : يا رسول اللّه من در خدمت تو بيايم و با تو مىباشم مرا گفت : تو با من نتوانى بودن ، گفتم : من مردى مجرّدم زن ندارم و فرزند ندارم گفت : برو و زنى بكن و از چهار زن احتراز كن از آنكه نشوز كند و خلع كند و ملاعنه كند و مبارات كند ازينان احتراز كن ؛ و ازينان گذشته آن را كه خواهى بزنى كن ، گفتم : من ترا كى بينم ؟ - گفت : اگر اتّفاق افتد بينى آنگه از چشم من فرو شد ندانم تا كجا رفت فذلك قوله :[ وَ إِنَّ إِلْياسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ ]» .
( 1 ) در بعضى نسخ : « آيا » .
( 2 ) در تفسير ابو الفتوح ( ره ) : « نخستين » .