كه تو گوئى : چرا كردى ؟ كه فرقت در ميان بنى اسرائيل انداختى ، و قول مرا و سخن مرا مراقبت نكردى ؟ من ترا گفتم : أصلح ؛ ميان ايشان باصلاح آور ؛ تو تفرقه و فساد در ميان ايشان افكندى بقتال كردن . هارون گفت : من اين نكردم صبر كردم ، تا تو باز آئى و تلافى اين كار بكنى ، چون موسى سخن هارون بشنيد و عذر او قبول كرد ، روى بسامرى آورد و گفت :
[ فَما خَطْبُكَ
« 1 »
]
چيست كار بزرگ تو اى سامرى ؟ ! يعنى چه كردى و چگونه ساختى ؟ و چه كار عظيم است كه از دست تو بيامد ؟ ! سامرى گفت : من چيزى ديدم كه ايشان نديدند يعنى جبرئيل را ؛ و از اثر جبرئيل و قدم وى قبضهء خاك برداشتم پس او را در شكم اين گوساله انداختم ؛ و همچنين كه با تو گفتم نفس من مرا برين داشت و اين كار را بر من بياراست و با اين كار دعوت كرد .
[ سوره طه ( 20 ) : آيات 97 تا 98 ]
قالَ فَاذْهَبْ فَإِنَّ لَكَ فِي الْحَياةِ أَنْ تَقُولَ لا مِساسَ وَ إِنَّ لَكَ مَوْعِداً لَنْ تُخْلَفَهُ وَ انْظُرْ إِلى إِلهِكَ الَّذِي ظَلْتَ عَلَيْهِ عاكِفاً لَنُحَرِّقَنَّهُ ثُمَّ لَنَنْسِفَنَّهُ فِي الْيَمِّ نَسْفاً ( 97 ) إِنَّما إِلهُكُمُ اللَّهُ الَّذِي لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ وَسِعَ كُلَّ شَيْءٍ عِلْماً ( 98 )
موسى عليه السّلام سامرى را گفت « 2 » : برو از اينجا كه ترا باد در حيات و زندگانى تو
هامش
( 1 ) - أبو الفتوح ( ره ) گفته : « [ خطب ] كارى عظيم باشد يعنى اين چه كار عظيم است كه از دست تو بيامد ؟ ! » .
( 2 ) - ابو الفتوح ( ره ) گفته : « موسى عليه السّلام گفت :[ فَاذْهَبْ ]برو از اينجا[ فَإِنَّ لَكَ فِي الْحَياةِ أَنْ تَقُولَ لا مِساسَ ]كه ترا در زندگانى تا زنده باشى آن باد كه گوئى : لا مساس ، يعنى ترا الف مباد بآدميان ، بدعاى موسى عليه السّلام الف سامرى از آدميان ببريد تا آبادانى رها كرد و در بيابانها با وحوش و سباع مختلط شد و اگر هيچ آدمى را ديدى از دور آواز ميدادى كه :
لا مساس ؛ زينهار كه پيرامن من نگرديد و دست به من باز منهيد ، بعضى دگر گفتند : موسى عليه السّلام بنى اسرائيل را نهى كرد از آنكه به او مخالطه كنند ؛ او را براندند و در ميان خود و آبادانى جاى ندادند و تمكين نكردند ؛ و قول اوّل درستترست ، و قوله :[ لا مِساسَ ]اى لا مماسّة و اين مبنى است بر فتح با لاء نفى جنس چنان كه : لا رجل فى الدّار ، و لا بيع ، و لا خلّة ، و لا شفاعة .
و قتاده گفت : هنوز نسل او كه ماندهاند همچنيناند ، و اگر كسى را ببينند از دور آواز ميدهند كه : لا مساس . و در بعضى كتب هست كه : اگر كسى نه از ايشان دست بايشان باز زند در حال هر دو را تب گيرد و اين[ لا مِساسَ ]از او چنان معروف شد تا شعرا در شعر بگفتند قال :نحايده كأنّك سامرىّ * تصافحه يد فيها جذامو قال آخر :تميم لرهط السّامرى و قوله * الا لا يريد السّامرىّ مساساو قال رؤبه :حتى يقول الازد لا مساسا» .