باشد آنگه گفت : يا جابر هذا من مكنون سرّ اللّه و مخزون علم اللّه فاكتمه الّا من أهله ؛ اى جابر اين از مكنون سرّ خداست و از مخزون علم اوست ؛ بازپوش اين را الّا از اهلش .
جابر بن عبد اللّه گفت : برين مدّتى دراز كشيد و من منتظر اين وعده بودم تا يك روز نزديك زين العابدين علىّ بن الحسين عليه السّلام شدم و او با من حديث ميكرد نگاه كردم « 1 » محمّد بن على از حجرهء زنان بيرون آمد و او كودك بود و بر سر دو گيسو داشت جابر گفت : من درو نگريدم پهلوهاى من بلرزيد و موى بر اندام من برخاست چون نيك درو نگريدم آن امارات كه رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم گفته بود درو بازيافتم گفتم : يا غلام أقبل ؛ اى كودك روى به من كن ؛ روى به من كرد ، گفتم : أدبر ؛ برگرد ؛ فأدبر ؛ برگرديد ، گفتم :
شمايل رسول اللّه و ربّ الكعبة ؛ خويهاى رسول خداست و شمايل وى است بخداى كعبه .
آنگه وى را گفتم : نام تو چيست ؟ - گفت : محمّد ، گفتم : رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مرا بشارت داده كه چندانى بمانم كه ترا دريابم ، و گفته : چون وى را دريابى سلام من به دو رسان ؛ اكنون يا محمّد بن على ؛ رسول خداى ترا سلام مىرساند ، گفت : على رسول اللّه السّلام مادامت السّماوات و الارض ؛ و عليك يا جابر بما بلّغت السّلام .
جابر گفت : پس از آن من پيش او آمد و شد كردمى و ازو پرسيدمى و آموختمى ، يك روز از من مسئلهء پرسيد گفتم : و اللّه لا دخلت فى نهى رسول اللّه ؛ بخداى كه در نهى رسول خداى درنيايم كه رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مرا خبر داده است كه همهء شما أئمّهء هدىايد از پس او ، أحلم النّاس صغارا و أعلمهم كبارا ؛ لا تعلّموهم فانّهم أعلم منكم ؛ حليمترين مردمانند چون خرد باشند ، و عالمترين مردمانند چون بزرگ شوند ، ايشان را مياموزيد كه ايشان عالمتر از شما باشند ، گفت : صدق جدّى رسول اللّه ، بخداى كه من به اين مسئله از تو عالمترم و لقد أوتيت الحكم صبيّا ؛ كلّ ذلك بفضل اللّه علينا و رحمته لنا « 2 » أهل البيت .
هامش
( 1 ) - اين عبارت در اين حديث و همچنين عبارت حديث لوح صريحا دلالت دارند بر اينكه جابر أعمى نبوده بلكه بينا بوده است .
( 2 ) - در تفسير ابو الفتوح ( ره ) : « علينا » .
پوشيده نماند كه اين حديث در همهء كتب معتبرهء حديث شيعه مذكور است فراجع ان شئت .