تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى ) — صفحة 331

مساهمون:

ص٣٣١
جور و ظلم شده باشد ؛ و اين خبر مخالف و مؤالف روايت كنند و خلاف در تعيين افتاد . جابر جعفى روايت كرد از جابر عبد اللّه أنصارى كه چون اين آيت آمد كه :
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ
؛ من گفتم : يا رسول اللّه خداى و رسول را مىشناسم و طاعت ايشان واجب ميدانم اولى الامر كدامند كه خداى تعالى طاعت ايشان با طاعت خود و طاعت تو مقرون كرده است ؟ - گفت : يا جابر هم خلفائى و أئمّة المسلمين بعدى ؛ أوّلهم على بن أبى طالب ثمّ الحسن ثمّ الحسين ثمّ علىّ بن الحسين ثمّ محمّد بن علىّ المعروف فى التوراة بالباقر ؛ و ستدركه يا جابر فاذا لقيته فأقرئه منّى السّلام ، ثمّ الصّادق جعفر بن محمّد ، ثمّ موسى بن جعفر ثمّ علىّ بن موسى ، ثمّ محمّد بن علىّ ثمّ علىّ بن محمّد ، ثمّ الحسن بن علىّ سميّى و كنيّى حجّة اللّه فى أرضه و بقيّة اللّه فى عباده محمّد بن الحسن بن علىّ ؛ ذاك الّذى يفتح اللّه على يده مشارق الارض و مغاربها ، ذاك الّذى يغيب عن شيعته غيبة لا يثبت فيها على القول بامامته الّا من امتحن اللّه قلبه للإيمان . آنگه گفت : اى جابر ندانى تو كه اولى الامر كدام‌اند ؛ اولى الامر خليفتان منند ، و امامان مسلمانانند از پس من ؛ اوّلين ايشان علىّ بن أبى طالب ، آنگه حسن ، آنگه حسين ، آنگه علىّ بن الحسين ، آنگه محمّد بن على ؛ كه او در توراة معروف است بباقر ؛ و تو او را دريابى يا جابر ؛ چون او را بينى سلام من بوى برسان ، آنگه صادق جعفر بن محمّد ، آنگه موسى بن جعفر ، آنگه علىّ بن موسى ، آنگه محمّد بن علىّ ، آنگه علىّ بن محمّد ، آنگه حسن بن على ، آنگه پسر حسن بن على كه همنام من است و هم كنيت من است ، خداى تعالى مشارق و مغارب زمين را بدست وى بگشايد ، و او از شيعهء خود غايب شود غيبتى كه بر قول بامامت او بناستد « 1 » مگر آنكس كه خداى تعالى دل او را بايمان امتحان كرده باشد ، جابر گفت : من گفتم : يا رسول اللّه شيعهء او را به او انتفاع باشد در غيبت او ؟ - گفت : اى و الّذى بعثنى بالنّبوّة ؛ آرى به آن خداى كه مرا بنبوّت فرستاد كه ايشان بنور او مستضىء شوند ، و بولايت او منتفع باشند در غيبت او چنان كه منتفع باشند بآفتاب و ان جلّلها السّحاب ؛ و اگرچه ابر آن را بازپوشيده
هامش
( 1 ) - مخفّف : « بنايستد » است يعنى بامامت او قائل نميشود و در بعضى نسخ : « نباشد » .