زمام شتر بدست گرفت و آمد تا به اين منزل كه رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرود آمده بود در وقت گرمگاه بود و از كار من بى خبر بودند چون شتر من از دور پديد آمد عبد اللّه أبىّ سلول و جماعتى منافقان بر سبيل طعن گفتند : بنگريد زن پيغمبر با مردى بيگانه از راه بيابان مىآيد چه ايمن توان بودن از آنكه ميان ايشان ناشايستها رفته باشد . . . ! اين حديث در سرّ با يكديگر گفتند و ما از آن بى خبر بوديم و حسّان ثابت شاعر هم در آن جمله بود كه اين سخن ميگفتند و حميد بن جحش و غير ايشان ، و مردم اين حديث در زبان گرفتند و من از آن بى خبر بودم و سبب آن بود كه چون در مدينه آمديم من بيمار شدم و بيمارى من يك ماه برداشت و رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم با من هم بر آن عادت نبود و من نميدانستم كه سبب چيست و چون درآمدى گفتى : بيمار را حال چونست ؟ - و برفتى ؛ و يك ساعت نزديك من ننشستى ، تا آنگه كه من از آن بيمارى بهتر شدم شبى از شبها با جماعتى زنان به قضاى حاجت بيرون آمديم و عادت چنان بود آنجا كه در سراها جاى طهارت نبودى زنان از خانهها بيرون شدندى يا در شهر جائى كه خرابه بودى آنجا شدندى و از جملهء زنان ما در مسطح با ما بود او را پاى در زمين درآمد گفت : تعس مسطح ؛ به روى در آياد مسطح ، من گفتم : چرا مرد مسلمان را دشنام ميدهى ؟ - كه ببدر حاضر بود و اين مسطح از خويشان ابو بكر بود و از جملهء أصحاب افك بود ، مادرش مرا گفت :
نميدانى كه او در حقّ تو چه گفته است ؟ - گفتم : نه ، گفت : او در حقّ تو چنين و چنين گفته است ، من دلتنگ شدم و بدانستم كه آن گرانى « 1 » رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم با من از كجا بود ، از رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم دستورى خواستم تا بخانهء پدر روم ، مرا دستورى داد ، من برفتم مادر و پدر را گفتم : در حقّ من چه ميگويند ، ايشان گفتند : چنين حديثى ميگويند و رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ازين سبب دلتنگ است و ليكن ما را چيزى نگفت ، من در گريستن نشستم شب و روز ميگريستم ، بيمارى با سرگرفت مرا و رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم اسامة بن زيد و علىّ بن ابى طالب را بخواند و در باب من با ايشان مشورت كرد أمّا أسامه گفت : سخن أصحاب اغراض نبايد شنيد و أمّا علىّ بن أبى طالب گفت : راى تو اى رسول خداى
هامش
( 1 ) - در بعضى نسخ : « دلگرانى » .