موى اعضاى سر رسد و بر روى اعضا افتد ؛ و تا اين غايت هضم چهارم تمام شده باشد ، آنگه قوّت جاذبهء اعضا آن اجزا را باندرون خود كشد و چون غذا بهضم چهارم رسد و بر روى اعضا افتد و خاصيّت هر يك از اعضا در وى پديد آيد طبيعت قدرى از آن مادّه بازستاند و بأوعيهء منى درآرد و آن را اصل حيوان كردهاند « 1 » ، و چون تولّد آدمى از نطفه است و از خون ؛ و اين هر دو در غايت رطوبتند و نسبت رطوبت با حرارت غريزى چون روغن است به آتش و فتيله ، چنان كه آتش كه در فتيله گرفته است پيوسته از اجزاى روغن چيزى تحليل مىكند ؛ همچنين حرارت رطوبت را تحليل مىكند چون رطوبت فانى شود حرارت غريزى منطفى شود ، و چون چنين بود ابقاى شخص ممكن نبود طريقى ساخته شد كه ابقاء او بنوعى حاصل شود و آن چنان است كه در وقت انفصال نطفه لذّتى حاصل شود تا حيوان از براى آن لذّت به مباشرت مشغول گردد و نطفه از صلب برحم افتد و فرزند در وجود آيد ، و چون نطفه برحم رسد چون كرهء شود از آن سبب كه جرم نطفه خرد است و رحم بزرگ ؛ هر آينه رحم از گرد وى در آيد از همهء جوانب و به اين سبب آن نطفه كرهء شود ، و دورترين أشكال از قبول آفات شكل كره است ، پس آفريدگار عالم نطفه را از براى مبالغت در حفظ بر شكل كره كرد ، و چون منى برحم رسد كرهء شود و سه روز برآيد بر ظاهر آن كره غشائى صلب پديد آيد همچنانكه خمير نرم بر سنگ تفسيده « 2 » نهند هر آينه غشائى بر روى خمير ظاهر گردد ، و حكمت درين آنست كه چون غشاء بر گرد آن جسم درآيد حرارت غريزى در باطن او جمع شود و قوى گردد ، و چون حرارت غريزى قوى گردد عمل قوّت مصورّه بتدبير خالق عالم كاملتر باشد ، و چون حرارت غريزى در باطن او جمع شود بخارات متولّد گردد و منفذى جويد پس بدان سبب منافذ و مجارى در آن جسم پديد آيد و بواسطهء آن خلقت او تمام شود و آن غشا آنست كه آن را مشيمه خوانند .
و بدانكه چون نطفه در رحم افتد به شكل كره شود يعنى گويى گردد و آنچه اجزاى
هامش
( 1 ) - كذا در تمام نسخ و گويا مصحّف و محرّف : « گرداند » مىباشد .
( 2 ) - در برهان قاطع گفته : « تفسيدن بر وزن فهميدن بمعنى گرم شدن باشد ، و تفسيده بر وزن فهميده بغايت گرم شده را گويند » .