تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى ) — صفحة 207

مساهمون:

ص٢٠٧
و قوم لوط لوط را ، و أصحاب مدين شعيب را ، و فرعون و قوم او موسى را ، اين كارى نيست كه خاصّ ترا افتاده است ، دل خوش‌دار كه با پيغمبران ديگر همين كرده‌اند و من آن كافران را مهلت دادم و تعجيل عذاب نكردم تا حجّت بر ايشان مؤكّد گردد و عذر ايشان باطل شود ، پس از مدّتى و مهلتى تمام ايشان را بگرفتم و عذاب فرستادم پس چگونه بود انكار من و تغيير نعمت من بر ايشان ؛ نعمت را بمحنت بدل كردم ، و راحت را برنج ، و امن را بخوف .
[ فَكَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ
« 1 »
]
بسا شهرها را و ديهها را كه ما هلاك كرديم و حال آن بود كه اهل او ظالمان و ستمكاران بودند پس اين ديه و اين شهر
[ خاوِيَةٌ ]
افتاده است بر سقفهاى خود يعنى اوّل سقف افتاد و آنگه ديوار بر سقف ، و بسا چاهى فرو گذاشته ؛ از آنكه خداوندانش نمانده‌اند و آن چاه معطّل مانده است از آب كشيدن پس از آنكه درو منازعتها كردندى ؛ از آنكه آب بنزديك ايشان عزيز بودى اكنون آن چاه را كسى درو نزاع نكند و بسا كوشگ افراشته و به گچ و سنگ محكم كرده كه ما آن را از خداوندانش خالى كرديم بمرگ ؛ كس ساكن آن نيست . ضحّاك گفت : اين چاه بحضرموت است در جائى كه او را « حاضورا » گويند و آن چنان بود كه چهار هزار مرد از آنان كه بصالح ايمان داشتند با صالح بحضرموت آمدند چون به آن جا رسيدند صالح را وفات آمد ؛ آن جايگاه را [ حضرموت ] براى آن نام نهادند
هامش
( 1 ) - ابو الفتوح ( ره ) گفته : «[ فَكَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ أَهْلَكْناها ]بمعنى [ كم ] باشد و او عبارت باشد از تكثير المعنى[ كَمْ مِنْ قَرْيَةٍ ]بس شهرها را ؛ و اشتقاق قريه من قريت الماء فى الحوض باشد براى آنكه مردم درو مجتمع باشند .[ أَهْلَكْناها ]ابو عمرو خواند اهلكتها بتا خبرا عن المتكلّم حملا على نظيره و كأين من قرية أمليت لها .[ وَ هِيَ ظالِمَةٌ ]و او حالست چون ظلم بر توسع اضافت با شهر كرد نيز به آن حواله كرد و مراد در هر دو جا اهل اواند[ فَهِيَ خاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِها ]اى ساقطة على سقوفها اكنون كه بنگريد بيرانست ، ديوارهاى آن بر سقف افتاده يعنى سقفهاى او اوّل بيفتاده است آنگه ديوار برو افتاده . يقال : خوت الدّار تخوى خواء ممدودا و هى خاوية و خوى جوف الانسان خوى مقصورا و هو خوىّ . و[ بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ ]معطوفست على قوله[ فَكَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَةٍ ]يعنى و كم من قرية و بئر معطّلة و بس چاه رها كرده از آنكه خداوندانش نمانده‌اند آن معطّل و فرو مانده است از آب كشيدن پس از آنكه در او منازعتها كردندى تا شاعرشان گفت :فانّ الماء أبى و جدّى * و بئرى ذو حفرت و ذو طويت ».
تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى ) — صفحة 207 | مير جلال الدين حسينى ارموى (محدث) / أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني / سيد جلال الدين حسينى ارموى (محدث)