در خبرست كه چون وى را به دريا خواستند انداختن خداى تعالى وحى كرد بنون كه :
بندهء مرا درياب يونس را كه من شكم ترا روزى چند مقام او كردهام امتحان را ؛ نگر تا پوست او نخراشى و اندام او را نيازارى كه او طعمهء تو نيست ، آن ماهى او را فرو برد ماهى ديگر بيامد و آن ماهى را فرو برد ؛ و ديگرى بيامد و آن ديگر را فرو برد فذلك قوله تعالى ؛ فنادى فى الظّلمات « 1 » و اين سه تاريكى بود و أقلّ جمع سه بود ، و گفتند كه : ظلمت شب و ظلمت دريا و ظلمت شكم ماهى ، و امّا آنكس كه گفت كه : خشم او بر خداى بود از آنجا كه قوم را وعده داده بود به عذاب ؛ آن قوم چون علامت عذاب بديدند ايمان آوردند خداى تعالى عذاب از ايشان برداشت و يونس از ايشان غايب بود چون بشنيد برفت خشم گرفته بر خداى تعالى ؛ از آنجا كه سبب نشناخت و گفت كه : من با ميان قوم خود نشوم دروغزن كه ايشان مرا بكشند ؛ اين قول باطل است ، براى آنكه از پيغمبران اين روا
هامش
( 1 ) - ابو الفتوح ( ره ) گفته : « و ذلك قوله :[ فَنادى فِي الظُّلُماتِ ]و اين جمع باشد و أقلّ جمع سه بود ، و بعضى ديگر گفتند : مراد بظلمات سه ظلمت است ؛ ظلمت شب و ظلمت دريا و ظلمت شكم ماهى ؛ اين دو قول كه : مغاضبا للملك لهذا السبّب ، أو للقوم لاصرارهم على الكفر قول معتمد است فأمّا قول آنكس كه گفت : مغاضبا لربّه ؛ آن خشم او براى خدا از آنجا بود كه او قوم را وعده داده بود به عذاب و او برفته ، قوم چون علامت عذاب بديدند ايمان آوردند ، خداى تعالى عذاب از ايشان برداشت ، يونس چون بشنيد كه ايشان را عذاب نيامد برفت خشم گرفته بر خداى ، از آنكه سبب نشناخت و گفت : من با ميان قوم نروم دروغزن كه ايشان مرا بكشند ؛ اين قول نيك نيست ، براى آنكه اين بر پيغمبران روا نباشد و نه بر آنكس كه او خداى را شناسند چه غضب ارادت عقاب و مضرّت باشد بغيرى و آنكس كه او بر خداى مضرّت و عقاب روا دارد خداى را نشناسد . أمّا عذر آنكس كه او گفت كه :
خشم براى آن بود كه خداى تعالى چرا عقوبت نكرد ايشان را با آنكه ايمان آورده بودند ؛ هم چيزى نيست براى آنكه اين هم جهل باشد بخداى و عدل و حكمت او . فأمّا قول حسن بصرى كه گفت : سبب خشم او آن بود كه خداى تعالى او را بأهل نينوى فرستاد تا ايشان را اعذار و إنذار كند او گفت : بار خدايا مرا روزى چند مهلت ده تا برگى بسازم .
گفت : مهلت نيست ترا و اين كار از آن زودتر ميبايد كه تو ميگوئى . گفت : چندان مهلت ده مرا كه نعلينى بر گيرم ؛ گفت : مهلت نيست ، او بخشم آمد فخرج مغاضبا لربّه . او برفت خشمناك بر خداى تعالى .
اين هم قول باطل است براى آنكه خداى تعالى آن را براى پيغمبرى اختيار كند كه داند كه منقاد باشد اوامر خداى را بر آن وجه كه او فرمايد ، و نيز نشايد كه خداى تعالى با پيغمبر و جز از پيغمبر از مكلّفان در تكليف اين مضايقه كند كه رها نكند كه ايشان سازگاريى كه لا بدّ باشد از آن بسازند و آنكه گفت : مغاضبا لربّه خود كفر است چنان كه گفتيم . و أمّا قول وهب كه او گفت : خداى تعالى يونس را بپيغمبرى فرستاد و او مردى تنگخوى بود چون ثقل أعباء نبوّت به او رسيد بار نبوّت از پشت بينداخت از آنكه در زير آن متفسّخ شد چنان كه شتر كرّه در زير بار گران ، و بگريخت خشمناك بر خداى ؛ آن هم كفر است از جهت خشم بر خداى و از جهت حوالت تكليف ما لا يطاق بخداى . قومى دگر غضب را بر أنفه حمل كردند و گفتند : مغاضبا اى مستنكفا أنفا . اين قول هم نيك نيست براى آنكه پيغمبر چگونه شايد كه استنكاف كند از آنچه خداى او را فرمايد ؟ ! با آنكه در لغت [ غضب ] بمعنى أنفه نيامده است و [ مغاضب ] مفاعل باشد و مفاعله بيشتر ميان دو كس باشد كالمقاتلة و المضاربة و المصارعة و المشاركة ؛ و آمده است كه مختصّ باشد بيكى نحو : سافرت ، و عاقبت الرّجل ، و طارقت النّعل ، و عافاه اللّه ؛ و از اين باب است مغاضبا اى غضبان » .