نماز كند ، و در كارها خشم نگيرد ؟ - مردى حقير مجهول برخاست و گفت : من تكفّل كنم اين سه خصلت را ؛ آن روز رها كرد ، بر دگر روز چون قوم حاضر شدند بر پاى خاست و همين سخن بگفت ، كس برنخاست مگر همان مرد ؛ آن روز هم رها كرد ، بر دگر روز چون قوم حاضر شدند بر پاى برخاست و همين گفت : همان مرد برخاست ؛ او را خليفه كرد ، آن مرد به كار خلافت قيام كرد ؛ بروز روزه ميداشت و بشب نماز ميكرد و همهء روز ميان مردم حكم ميكرد جز يك ساعت كه بقيلوله بخفتى ، ابليس اصحاب خود را ميگفت : عليكم بفلان ؛ بنگريد تا بر فلان ظفر يابيد ، گفتند : ما را برو هيچ راهى نيست ، گفت : من چارهء سازم در كار او ؛ آنگه بيامد . در وقتى كه بخوابگاه آمده بود در بزد بر صورت مردى پير ، او گفت : كيست كه اين در مىزند ؟ - گفت : پيرى مظلوم كه بر وى ظلم ميكنند ، او برخاست و بيرون آمد ؛ او را بر پاى بداشت و قصّه آغاز كرد كه : بر من چه ظلم ميرود ؛ و چندان بگفت كه وقت نماز ديگر آمد و وقت قيلوله فايت شد ، وى را گفت : برو خصمانت را حاضر كن كه وقت آنست كه بحكومت بنشينم ، او برفت و به حكم بنشست و ميان مردمان حكم ميكرد و انتظار ميكشيد تا پير مظلوم باز آيد ؛ باز نيامد تا ديگر روز بامداد تا وقت قيلوله كردن نيامد ، چون او خاست تا بخسبد او آمد و حلقهء در زد ، گفت : كيستى ؟ گفت : من آن پير مظلومم ، گفت : نه ترا گفتم كه بازآى در فلان وقت بحكومت ، گفت : خصمانم بگريختند و ايشان مردمان ظالمند و قصّه در پيوست و آن روز نيز خواب بر وى تباه كرد تا وقت نماز ديگر روزگار او ببرد « 1 » و برفت و آن روز هم نيامد ، روز سيم مرد رنجور شد كه سه شبانه روز نخفته بود و مردى را بر در سراى بداشت گفت : اگر كسى آمد كه اين در بزند رها مكن تا من يك ساعت بخسبم كه رنجور شدهام چون بخفت ديگر باره آمد تا در بزند آن مرد رها نكرد بسيار مدافعه كرد آن ملعون از سوراخ در درون رفت و از اندرون در بزد مرد بيدار شد گفت : كيست ؟ - گفت : همان پير مظلومم ؛ آن مرد دربان را آواز داد و گفت : نه ترا گفتم كه كسى را اينجا رها مكن ؟ - گفت : اين نه از جهت من آمد او برخاست و بيامد
هامش
( 1 ) - در برهان قاطع گفته : « روزگار بردن كنايه از عمر و اوقات ضايع كردن باشد »