آمد و از ايشان نه سبط و نيم را ببرد بغارت ، و دو سبط و نيم را بگذاشت ؛ خداى تعالى وحى كرد بشعياء پيغمبر كه : بنزديك خرقيا رو و او پادشاه بنى اسرائيل بود او را بگوى تا پيغمبرى قوى و أمين را بفرستد تا برود و ايشان را بازستاند كه من در دل ايشان افكندهام كه بنى - اسرائيل را با او بفرستند تا برود و ايشان را بازستاند ، پادشاه با قوم خود گفت : كيست كه اين كار را بشايد ؟ - و در مملكت او پنج پيغمبر بودند مردم گفتند كه : شايستهء اين كار يونس است ، پادشاه يونس را گفت : برو ، يونس گفت : خداى تعالى مرا تعيين كرده است و نام برده ؟ - گفت : نه ؛ گفت : پس كس ديگر را بفرست ، او گفت : ترا بايد رفتن ، او گفت : من نتوانم رفتن ؛ پادشاه بر وى الحاح كرد پس او از خشم پادشاه و از آنكه قوم بوى اشارت كردند برفت و ذلك قوله تعالى : و ذا النّون إذ ذهب مغاضبا .
از آنجا بيامد بخشم بكنار درياى روم و كشتئى در دريا مىشد با قومى بسيار و مالى بيشمار ، در آن كشتى نشست چون كشتى بميان دريا رسيد دريا بتلاطم و أمواج درآمد اهل كشتى نزديك به هلاكت و غرق رسيدند گفتند : در ميان ما مردى عاصى است يا بندهء گريخته ، و رسم و عادت ما آنست كه در مثل اين حادثه قرعهء براندازيم ؛ بنام هر كس كه برآيد وى را در دريا اندازيم كه يك مرد هلاك شود اوليتر كه كشتى با هر چه در وى ، يونس از آن ميانه برخاست و گفت : همانا آن بندهء گريخته منم مرا به دريا اندازيد كه در حال دريا ساكن شود ، گفتند : معاذ اللّه تو سيماى صالحان دارى و اين حديث به تو لايق نيست و ما بىقرعه اين كار نكنيم ، قرعه برافكندند بنام او برآمد تا سه بار بنام او برآمد چون سه بار بنام او برآمد او برخاست و خود را به دريا افكند ماهيى بيامد و دهان باز كرد و او را فرو برد و گفتند كه : او را برگرفتند تا در دريا اندازند ماهى بزرگى بيامد و دهن باز كرد گفتند : اگر لا بدّ او را به دريا مىبايد انداخت بارى در دهن ماهى انداختن معنى ندارد ، بجانب ديگر بردند او را ؛ همان ماهى بيامد و دهن باز كرد ، تا بهر جانب كه او را بردند آن ماهى بيامد و دهن باز كرد ، گفتند : مگر اين مرد طعمهء وى خواهد بودن ؛ او را بينداختند ماهى او را فرو برد .
تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى ) — صفحة 154
مساهمون: مير جلال الدين حسينى ارموى (محدث)
ص١٥٤