است « 1 » ، و ذو الكفل را ؛ عبد اللّه عمر گفت : از رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حديثى شنيدهام كه اگر يك بار يا دو بار شنيدمى نگفتمى جز آنكه هفت بار شنيدم كه در بنى اسرائيل مردى بود ذو الكفل نام مردى فاسق بود يك روز زنى را شصت دينار داد ، او را پيش خود برد ، چون خواست كه با وى خلوت كند او را ديد كه چون بيد بر خود ميلرزيد گفت :
ترا چه بوده است ؟ - گفت : من هرگز اين كار نكردهام گفت : پس چرا آمدى ؟ - گفت :
ضرورت حاجت مرا برين داشت ، مرد گفت : برو كه ترا مسلّم كردم و زر به تو دادم و توبه كردم با خداى كه بعد ازين هرگز چنين معصيت نكنم آن شب او را وفات رسيد و بمرد بر در سراى او نوشتهء يافتند كه : خداى تعالى ذا الكفل را بيامرزيد .
اعمش روايت كرد از منهال بن عمرو از عبد اللّه بن الحارث كه پيغمبرى از پيغمبران قوم خود را گفت : كيست از شما كه تكفّل كند كه همه روز روزه دارد ، و همه شب نماز كند ، و در كارها تأنّى و تثبّت بجاى آورد ، و خشم نگيرد ؟ - جوانى بر پاى خواست گفت : من اين تكفّل بكنم گفت : بنشين ، ديگر باره باز گفت كه :
كيست كه اين تكفّل كند ؟ - هم او بر پاى خاست ، گفت : بنشين ، بار سيم گفت ، هم او بر پاى خاست آن پيغمبر وصيّت به او كرد و او را بر جاى خود بنشاند او در ميان مردم حكم ميكرد و تثبّت و تأنّى را كار مىبست و خشم نميگرفت ، روزى شيطان بيامد تا او را بخشم آرد و در سراى او بزد سخت منكر ، ذو الكفل گفت : كيستى تو ؟ - گفت :
مردىام كه كارى دارم ، يكى را فرستاد تا كار وى را انجام دهد ، گفت اين را نخواهم ، ديگرى را فرستاد گفت : اين را نيز نخواهم ، وى از سراى بيرون آمد گفت : كرا خواهى كه با تو بيايد به كار تو ، گفت : ترا خواهم ، دست او را گرفت و ببازار برد ، و آنگه برفت و رها كرد او را ، ذو الكفل برگشت با سكينه و وقار و به خانه آمد و هيچ خشم نكرد ، مردم او را ذو الكفل نام كردند .
مجاهد گفت : چون اليسع پير شد انديشه كرد تا كه را خليفه كند كه بجاى او باستد گفت : خليفتى بايد كردن در حيات خود تا بنگرم كه حكم چگونه خواهد كرد از ميان قوم خود ، برخاست و گفت : از شما كه مرا تكفّل كند بسه خصلت ؛ بروز روزه دارد ، و بشب
هامش
( 1 ) - در تفسير ابو الفتوح ( ره ) باضافهء : « و قصّهء ايشان رفته است پيش از اين » .