گفت ؛ وى را آواز دادند كه : سر بردار كه خداى تعالى دعاى تو اجابت كرد و پاى بر زمين زن ، أيّوب پاى بر زمين زد از زير قدم او چشمهء پيدا شد و آب خوش روان گشت ، از آنجا غسل كرد همهء رنج كه بر اندام وى بود زايل شد ، پاى خود ديگر بار بر زمين زد چشمهء ديگر پيدا شد از آنجا باز خورد همهء رنج او كه اندرونى بود زايل شد ، و خداى تعالى جمال و جوانى با وى باز داد جبرئيل حلّهء از بهشت آورد و در وى پوشانيد و هر مالى و ملكى كه وى را بود خداى تعالى آن را مضاعف گردانيد ، و ابرى برآمد و ملخ زرّين بر وى بباريد .
و در حديث آوردهاند كه هر قطرهء آب كه از سينهء وى فرو چكيد ملخى زرّين شد و ايّوب بدست آن را جمع ميكرد وحى آمد كه : اى ايّوب نه من ترا مستغنى كردم ؟ ! گفت :
بلى يا سيّدى و مولاى ليكن اين بركت و كرامت تست كه باشد كه ازو سير گردد ؟ ! آنگه از آنجا برخاست و بر بلندى شد و بنشست با همان جمال و جوانى كه وى را بود زنش رحمه با خود گفت : اگرچه او مرا براند شرط نباشد او را رها كردن ، بيامد او را بر جاى خود نيافت بر آن بلندى شد مردى را ديد شرم داشت كه از وى بپرسد ، أيّوب آواز داد كه :
اى زن كه را ميخواهى ؟ - گفت : اين مرد بيمار را كه اينجا بود ؟ - گفت : پيشتر آى تا وى را به تو نمايم ، وى ترا چه باشد ؟ - گفت : شوهر منست ، گفت : اگرش بينى بشناسى ؟ - گفت : چگونه نشناسم ، گفت : او با كه ماند ؟ - گفت : با تو ماندى پيش از آنكه بيمار شود « 1 » ايّوب گفت : شوهر تو أيّوب منم و خداى تعالى آن محنت بنعمت بدل كرد و آنگه دست در گردن يكديگر كردند .
راوى خبر گويد : ايشان دست از گردن يكديگر باز نكردند تا هر مالى و ماشيهء كه ايشان را بود خداى تعالى مضاعف نكرد و بايشان بنگذاشت ، چون رنج زايل شد ايّوب در غم آن افتاد كه سوگند خورده بود كه رحمه را صد چوب بزند خداى تعالى وحى كرد بوى و گفت : خذ بيدك ضغثا فاضرب به و لا تحنث ؛ دستهء از شاخ درختان
هامش
( 1 ) - در چند نسخهء قديم و همچنين تفسير ابو الفتوح ( ره ) : « با تو ماند پيش از آنكه بيمار شد » ( هر دو فعل بصيغهء ماضى ) .