است و هرگز به آن نرود كه بود « 1 » ازين نوع سخن بسيارى بگفت تا كه رحمه بفرياد آمد و بگريست آنگه وى را گفت : من اين را دوائى دانم اگر نصيحت من بشنود ، رحمه گفت : آن چيست ؟ - گفت : اين گوسفند از من بستاند و بنام من قربان كند حالى خداى وى را عافيت دهد كه اين مجرّب است ، گوسفند بستد و بيامد و ايّوب را گفت : يا نبىّ اللّه تا چند ازين رنج و محنت ؟ ! ميخواهى تا ازين محنت و رنج ، خلاص يا بى ؟
مردى طبيب آمد و مرا نصيحتى كرد و قصّه با وى بگفت و گفت : اكنون اين گوسفند بنام او قربان كن كه شفاى تو درين است ، أيّوب وى را گفت : اى كم خرد آن دشمن خداى بود ابليس كه بيامد و ترا بر جزع بداشت و روزگار گذشته با ياد تو داد و آنچه گفت ترا ؛ از وى قبول كردى و انديشه نكردى كه آن همه ما را خداى تعالى داده بود هم خداى عوض تواند داد .
وهب گفت : چون مدّت محنت أيّوب عليه السّلام بسر آمد ابليس عليه اللعنه از كار او عاجز شد يك روز بر صورت مردى با جمال بيامد و بر هيئت و زىّ پادشاهان ؛ بر اسبى نيكو نشسته ، پيش رحمه آمد و گفت : حال شوهرت چگونه است ؟ - گفت : سخت بيمار و رنجور است ، گفت : مرا مىشناسى ؛ من خداى زمينم و آن بيمارى و رنج و تلف مال و هلاك فرزندان همه من كردم ؛ از آنكه وى مرا رها كرده است و خداى آسمان را مىپرستد ، اگر تو مرا يك سجده كنى ؛ من همهء رنجها ازو زايل كنم و مال و فرزندان با وى دهم ، گفت : تا ايّوب را نگويم هيچ كار نكنم ، گفت : اگر اين نكنى ايّوب را بگوى تا يك بار كه طعام خورد باوّل بسم اللّه نگويد و به آخر الحمد للّه ؛ تا از وى خشنود شوم و وى را شفا دهم و مال و فرزندان به او دهم ، او بيامد و أيّوب را خبر داد ، ايّوب برو خشم گرفت و گفت : امروز همهء روز برفتهء و با دشمن خداى ابليس در مناظره رفتهء و گوش با حديث محال او كردهء ، و اللّه كه اگر خداى تعالى مرا ازين رنج شفا دهد ترا صد چوب بزنم برو از پيش من ؛ او را براند ، چون او برفت ايّوب تنها بماند و نزديك او هيچ طعامى و شرابى و مونسى نبود روى بر زمين نهاد و ميگفت : ربّ إنّى مسّنى الضّرّ و أنت أرحم الرّاحمين ، چند بار باز
هامش
( 1 ) - عبارت ابو الفتوح ( ره ) در اينجا اين است : « و هرگز كار او بقاعده نشود » .