روا نداشتم كه از طعام سير شوم و در علم و ظنّ من گرسنهء بود در پيرامن من الّا كه طعام بوى دادم ، و اگر دانى كه من هرگز پيراهنى پوشيدم و من برهنهء شناختم الّا كه اوّل وى را باز پوشيدم ؛ مرا درين تصديق كن ، عند آن حال جبرئيل عليه السّلام آمد كه : اى ايّوب مدّت محنت تو بسر آمد دعا كن تا خداى تعالى ترا شفا دهد او دعا كرد ؛ و گفت :
ربّ إنّى مسّنى الضّرّ و أنت أرحم الرّاحمين .
در خبرست كه در مدّت بيمارى او از أقطار زمين بيماران و أصحاب امراض و بلايا مى آمدند و از وى دعا ميخواستند ؛ دعا ميكرد و خداى تعالى ايشان را شفا ميداد ، او را گفتند :
چرا خود را دعا نكنى ؟ - گفت : شرم دارم از خداى تعالى كه هشتاد سال در نعمت و عافيت بودم اكنون اين روزى چند « 1 » مرا مبتلا كرد از وى عافيت خواهم تا چندانكه در نعمت بودهام در محنت نباشم دعا نكنم مگر وى فرمايد مرا كه : دعا كن .
انس مالك از رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم روايت كرد كه خداى تعالى ايّوب را ابتلا كرد ببيمارى سخت ؛ هيجده سال در آن بماند همه از وى ملول شدند مگر دو مرد از اصحاب وى روزى يكى گفت : يا نبىّ اللّه مگر ترا خطائى افتاده است كه به اين محنت گرفتار شدهء ؟ - گفت : من خود را خطائى نمىيابم جز آنست كه سيرت من آن بود كه چون دو مرد با يكديگر خصومت كردندى يكى در ميانه از سر ضجارت و دلتنگى سوگندى خوردى من بيامدمى و كفّارت سوگند وى بدادمى كه نبايد « 2 » كه وى از سر ضجارت سوگند بدروغ خورده باشد ، و ايّوب چون به قضاى حاجت برخاستى اهل وى دستش گرفتى تا بجاى خود رسيدى آنگه وى را رها كردى و با جاى خود آمدى چون فارغ شدى آواز دادى او را ؛ تا بيامدى و دستش گرفتى ، روزى بر عادت وى را بيرون برد و بازگشت و بنشست و منتظر آنكه وى را آواز دهد خداى تعالى هم در آنجا بأيّوب وحى كرد كه : اركض برجلك هذا مغتسل بارد و شراب ؛ او پاى بر زمين زد چشمهء آب پديد آمد از آن آب باز خورد هر رنجى كه وى را بود اندرونى ؛ همه زايل شد ، و در آن آب غسل كرد هر رنجى كه وى را بود بيرونى ؛ همه زايل شد ، و او را قوّت و جمال و
هامش
( 1 ) - در بعضى نسخ : « پنج » .
( 2 ) - در نسخ نو نويس : « مبادا » .