تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى ) — صفحة 80

مساهمون:

ص٨٠
داد آن جماعت نمرود را گفتند : آن مولود دوش از مادر بزاد « 1 » مادر ابراهيم در شبانروزى يك بار بيامدى و او را شير دادى و بازگشتى و ابراهيم را خداى تعالى در غار مىپرورد تا يك ماه را چون يك ساله شد و يك ساله چون ده ساله بود ، چون پنج سال برآمد ابراهيم بر شكل مردى شد پدرش را مادرش خبر داد بيامد او را بديد و شادمانه شد روايت است كه : هر وقت كه مادرش وى را بديدى او را يافتى كه انگشتان خود را مىمكيد مادرش گفت : از اين انگشتان چه مىمكد برفت و انگشتان او بمكيد در يكى آب بود و در يكى شير ، و در يكى خرما ، و در يكى روغن گاو ؛ تا آنگاه كه بباليد و بزرگ شد ، روزى مادر را گفت : اى مادر من ربّى ، خداى من كيست ؟ - گفت : من ، گفت : خداى تو كيست ؟ - گفت : پدرت ، گفت : خداى پدرم كيست ؟ - گفت : ندانم ؛ پدرت داند ، بيامد و پدرش را گفت : پدر بيامد و فرزند را بديد ابراهيم از وى سؤال كرد او گفت : خداى تو مادر تست ، و خداى مادرت منم ، گفت : خداى تو كيست ؟ - گفت : نمرود ، گفت : نمرود كيست ؟ گفت : نمرود پادشاهى است ، گفت : همچون ماست ؟ - گفت : بلى ، گفت : پس خداى او كيست ؟ - گفت : خاموش ، باش آنگه او را از غار بيرون آوردند به آخر روز كه آفتاب فروشده گاو و گوسفند و شتر ديد روى به شهر نهاده ، پدر را گفت : اين چيست ؟ - گفت : اين گاو و گوسفند و اشتر است ، گفت : لا بدّ اين را چاره نيست از آنكه اين را خالقى و آفريدگارى و روزى دهندهء باشد و اين روزى دهنده و آفريننده آنست كه چندين سال در اين غار از انگشتان مرا روزى داد ، درين بودند كه شب در آمد و ستارگان پيدا شدند و او بر نگريد آسمان ديد و ستارگان و پيش از آن نديده بود ستارهء بزرگ و روشن ديد گفتند : زهره بود ، و گفتند : مشترى بود ، گفت : [ هذا ربّى ] اين خداى من است ، بعضى از مفسّران گفته‌اند كه : اين سخن آنگاه گفت كه : در ميان مردمان آمد و با مردمان اختلاط كرد بعضى مردمان را ديد كه : ستاره مىپرستيدند و او بر سبيل فرض و تقدير گفت كه : اين خداى من است و اگر خداى بود حركت و زوال و غيبت برو روا نبود ، چون نگاه كرد اين ستاره فرو شد بدانست كه آنچه حضور و غيبت بر وى
هامش
( 1 ) - ابو الفتوح ( ره ) در تفسير خود در اينجا گفته : « اگر اين خبر و روايت درست بود اين گويندگان اين علم از كتب گويندگان اوايل شناخته باشند و الا در نجوم و كهانت اين نباشد » .