اين كرده است نبينى كه در ديگر آيت گفت : الّذين آمنوا و تطمئنّ قلوبهم ، و اگر هر دو از شرط صحّت ايمان بودى متناقض بودى و ليكن مراد آن است كه از فضل مؤمن آن است كه چون ذكر خداى كنند از عقاب او بترسد و بوعدهاى وى دلش نرم شود و چون آيات خداى برو خوانند او تأمّل كند در آن و معارفش بيفزايد و آن زيادت در ادلّه و طرق ايمان باشد و الّا ايمان عبارت باشد از مجموع علومى كه تا جمع نشود ايمانش نگويند و نماز و زكات هم از فضل ايمان است نه از شرط آن از آنكه هر يكى مشتمل است بر فريضه و سنّت و در آيت مطلق است و گفتن كه اخلال به نماز سنّت و ترك نفقهء سنّت ايمان را خلل و نقصان كند ؛ خلاف اجماع است . عبد اللّه عباس گفت : هر كه منافق نباشد او مؤمن باشد حقّا . مردى حسن بصرى را گفت : تو مؤمن هستى ؟ - گفت : ايمان دو است اگر ايمان بخداى و فرشتگان و كتابها و رسولان و قيامت و بهشت و دوزخ و بعث و نشور و حساب و كتاب و ثواب و عقاب خواستى ؛ من بدان مؤمنم ، و اگر آن خواستى كه آيت
[ إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ إِذا ذُكِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ ]
آن را مشتمل است نميدانم كه از ايشان هستم يا نه علقمه گفت : ما در سفرى جماعتى را ديديم گفتيم :
شما چه مردمانيد ؟ - گفتند : ما مؤمنانيم حقّا ، « 1 » ما ندانستيم كه ايشان را چه جواب دهيم
هامش
( 1 ) - مناسب مقام است چند بيت كه مؤلف تاريخ معجم سيد فضل اللّه حسينى - رحمة اللّه عليه - سروده و در اوائل ترجمهء كيومرث آورده است بدين ترتيب :« اگر بشعبده در بحر مينهى بنياد * و گر بهندسه بر چرخ ميكشى اشكال »« نه بخت ماند و نه دولت و نه تخت و نه تاج * نه گنج ماند و نه لشكر و نه اهل و نه آل »« كجاست ملك سليمان كجاست خاتم جم * كجاست سام نريمان كجاست رستم زال »« مررت فى فلوات على منازلهم * فما وجدت به غير الرسوم و الاطلال »« غلام همت مردان صادق القولم * كه دادهاند به مردى طلاق اين زن زال »« هزار نفس مطهر ز تهمت اشباه * هزار عقل مجرد ز وصمت امثال »« فداى معتكفان جناب حضرت قدس * نثار صدر نشينان بارگاه جلال »« بيان رفعت ايشان گرت حقيقت نيست * بخوان « لهم درجات » ز سورهء انفال »« اگر مراد تو از « هم رجال » ايشانند * زدن نه شيوهء مرديست لاف « نحن رجال »« وجدت نسبة فضل المحققين بكم * كنسبة العلماء الكبار للجهال »