تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى ) — صفحة 259

مساهمون:

ص٢٥٩
اهل سير گفتند كه : چون موسى عليه السّلام از مصر بيرون خواست آمدن با بنى اسرائيل ؛ ايشان را عيدى بود خواستند به آن رفتن بنزديك قبطيان رفتند و حلىّ و زيور ايشان بعاريت بستند و از شهر بيرون آمدند و در شب برفتند و شهر رها كردند چنان كه قصّهء آن برفت و فرعون از پس ايشان بيامد و او با قوم خويش در دريا غرق شدند و حلىّ در دست ايشان بماند چون موسى عليه السّلام بميقات خداى رفت بمناجات ، سامرى مردى بود منافق و زرگر و بزىّ زهّاد رفتى و در بنى اسرائيل قبولى داشت ، ايشان را گفت : اين حليّها به من آريد تا براى شما چيزى سازم كه از آن شاد گرديد همه بياوردند و بوى دادند او از آن گوسالهء زرّين بساخت و بأستادى و چابك دستى چنان كرد كه مخارق گلوى وى چنان بود كه چون باد در وى دميدى از دهن وى آوازى بيرون آمدى چون آواز گاو ؛ چنان كه از مخارق ناى و نى آوازهاى مختلف بيرون آيد چون باد در آنجا دمند ، و آن را بياورد روزى كه باد بود بر مهبّ باد نهاد و چنان بنهاد كه باد در زير او شدى و بدهن او بيرون آمدى و از وى آوازى بيامدى كه آواز گاو را مانستى ، اين قول بلخى و جبائى و جماعتى محقّقان است ، ديگران گفتند كه : او خاك سم اسب جبرئيل برداشته بود و با خود داشت از آن خاك در آن ميان انداخت گوسالهء شد از گوشت و خون و او را آوازى پديد آمد چون آواز گاو ، و اين قصّه در سورهء « طه » بيايد ان شاء اللّه تعالى . حقّ سبحانه و تعالى اين حكايت كرد و گفت : قوم موسى پس از آنكه موسى بمناجات رفت از حلىّ و زيور كه ايشان را بود گوسالهء گرفتند و ساختند كه تنى بود بيجان و قالبى بود بىروح كه او را بانگى بود چون بانگ گاو و گفته‌اند كه : يك بار بيش بانگ نكرد ، و گفته‌اند كه : هر وقت بانگ كردى و ليكن نجنبيدى ؛ آنكه گفت : هر وقت بانگ كردى و نجنبيدى ، به آن گفت كه : چون در مهبّ بادى بودى و ساز آن راست بودى بانگ كردى ، و آنكه گفت : از خاك سمّ اسب جبرئيل بود گفت : همان يك بانگ بيش نكرد ، و آنگه حقّ سبحانه و تعالى بر سبيل تقريع و تنبيه گفت كه : آيا ايشان نديدند كه اين گوساله با ايشان سخن نگفت و ايشان را راهى ننمود و او جمادى بود ؟ ! عجب از ايشان با آنكه اين همه ديدند او را يعنى آن گوساله را با خدائى گرفتند و