دست او نورانى شد بينندگان را و موسى عليه السّلام اسمر بود بغايت سمرت چون دست بر آوردى هر بارى اعضاى وى بنوعى ديگر نمودى و اين فعل او نتواند بود بلكه فعل خداى تعالى بود خارق عادت ؛ از آنجا كه هيچ كس بر الوان قادر نتواند بود مگر خداى تعالى ، چون قوم فرعون آن چنان ديدند اشراف و خواصّ او جون هامان و غير او گفتند : كه او بحقيقت مردى ساحر و جادوئى داناست و « سحر » حيلتى لطيف باشد در اظهار اعجوبهء كه ايهام معجزه كند ؛ و او در اصل خفا و پوشيدگى باشد ، و گفتند اين قوم كه : اين مرد ساحر ميخواهد كه شما را كه قبطيانيد از زمين شما كه مصر است بيرون كند بجادوئى خويش ، و اين از براى آن گفتند كه موسى گفت : فأرسل معى بنى اسرائيل ، بنى اسرائيليان را با من فرست ، ايشان گفتند : ميخواهد تا جماعتى بسيار را از ما جدا گرداند و ايشان را لشكر خود سازد و با ايشان بر ما خروج كند اكنون شما چه ميفرمائيد و درين چه مصلحت مىبينيد ؟ - و اين سخن كه
[ فَما ذا تَأْمُرُونَ ]
است گفتهاند كه : سخن ملأ قوم فرعون است كه با يكديگر گفتند ، و گفتهاند كه : سخن فرعون است كه با خواصّ خود گفت بر طريق مشورت ؛ ايشان جواب دادند و گفتند كه : او را باز پس دار و برادرش را ، و درين كار تأخير مكن و در شهرها رسولان بفرست و مردمان تا هر كجا كه جادوئى دانا و عالم باشد همه را جمع كنند و بنزديك تو آرند تا آن جادويان كه از اقطار عالم پيش تو جمع آمده باشند بنگرند در كارى كه موسى مىكند ؛ اگر سحر و جادوئى باشد جواب او بگويند بسحرى كه آن را غالب باشد و اگر سحر نيست و او صادق و راستگوست در كار : وى رائى زنند و انديشه كنند ، آنگه گفتند :
راى آن است كه كودكان بديهى فرستيد كه در آنجا جادوان باشند تا جادوئى بياموزند و آن ديه را « عرما » خوانند ، هفتاد كودك را از بنى اسرائيل و دو ديگر از قبطيان به آن ديه فرستادند و از موسى عليه السّلام مهلتى خواستند ايشان را مهلت داد ، آن كودكان سحر آموختند تا در جادوئى استاد شدند آنگه اوستادان ايشان پيش فرعون آمدند و گفتند : ما اينان را سحر آموختيم سحرى كه ساحران عالم را غلبه كنند الّا كارى كه سماوى باشد كه اينان طاقت آن ندارند .