تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى ) — صفحة 223

مساهمون:

ص٢٢٣
و فرعون به او نتوانست نگريستن ، متحيّر فرو ماند ؛ موسى عليه السّلام دست در جيب كرد و بيرون آورد با حال خود شد ، فرعون خواست تا ايمان آرد هامان برخواست و پيش او آمد و گفت : دعوى خدائى كردهء و عالمى مسخّر تو شده است و ترا مىپرستند و بندهء تو شده‌اند ايمان خواهى آوردن تا تبع باشى اين زشت كارى باشد ، فرعون گفت : مرا مهلت ده تا فردا ؛ موسى عليه السّلام گفت : روا باشد و برگشت ، خداى تعالى وحى فرستاد بموسى كه فرعون را بگوى كه : اگر به من ايمان‌آورى اين ملك به تو رها كنم و جوانى و قوّت به تو باز دهم ، فرعون گفت : امروز مرا مهلت ده ، موسى برفت هامان در آمد فرعون وى را گفت : اى هامان چه گوئى ؟ - موسى چنين و چنين ميگويد و اگر اين چنين باشد كارى عظيم باشد ، هامان گفت : او مردى جادوست روا بود كه بكند امّا يك روز كه اين قوم ترا پرستند بملك همهء دنيا بر نيايد و فرعون را از سر اين ببرد و گفت : حديث جوانى كه گفت من به تو باز دهم ، من اين را چاره بسازم كه تو جوان شوى و مويت سياه شود آنگه بفرمود : تا وسمه بياوردند و موى وى را خضاب كردند مويش سياه شد ، موسى عليه السّلام ديگر روز باز آمد و فرعون را ديد موى سياه شده از آن تعجّب كرد ، خداى تعالى وحى كرد كه : اى موسى چه انديشه ميكنى اين خضاب است و راست چون روزى چند برود همچنان شود كه بود ، در بعضى روايات آمده است كه : موسى و هارون عليه السّلام از نزديك فرعون بيرون آمدند در راه ايشان را باران بگرفت بخانهء پير زنى رسيدند كه از خويشان مادر موسى و هارون بود و آن شب آنجا مقام كردند هامان و قوم فرعون گفتند كه : اينان را مىبايست گرفتن و محبوس كردن ، كس بر اثر ايشان فرستادند چون بيامدند ايشان را در خانهء آن پير زن خفته يافتند عجوزه خواست كه ايشان را آگاه كند عصا بر بالين موسى نهاده بود ديگر باره اژدهائى گشت و آهنگ ايشان كرد ايشان بگريختند موسى و هارون بيدار شدند پير زن ايشان را خبر داد از آنچه رفته بود خداى تعالى اين حكايت كرد و گفت : چون موسى عصا بينداخت مارى بزرگ و هويدا و روشن شد كه درو هيچ شكّى نبود بينندگان را .
[ وَ نَزَعَ يَدَهُ فَإِذا هِيَ بَيْضاءُ لِلنَّاظِرِينَ ]
و دست در گريبان كرد و از گريبان كشيد