آمد برين شكل و برين نشان و تازيانهء بر سينهء تو باز نهاد و گفت : دور شو اى برادر كشندهء ناقهء صالح ؟ - گفت : آرى ، گفت : بخداى بر تو كه چون در كتّاب « 1 » بودى كودكان ترا « ابن راعية الكلاب » خواندندى ؟ - گفت : آرى ، گفت : بخداى بر تو كه نه بر سينهء تو لكّهء برص و پيسى است ؟ - گفت : آرى گفت : بخداى بر تو كه مادرت ترا خبر نداد كه در وقت آنكه پدرت با او مواقعه كرد و به تو بار دار شد او حايض بود ؟ - گفت : اگر چيزى پنهان كردمى اين پنهان كردمى ؛ آرى همچنين است ، گفت : دست مرا ده يك بار بيعت او بگرفت و برفت چون پارهء برفت بازش خواند و دگر باره بيعتش بستد و عهد و ميثاق مجدّد كرد و سوگند دادش كه غدر نكند و بيعت راى خلاف نكند ، سوگند خورد و برفت ، بار دگرش بخواند و بيعتش بستد ، او گفت : يا امير المؤمنين با كسى اين نكردى كه با من كردى گفت : با اين همه عهد و پيمان نمىپندارم كه وفا كنى ، چون پسر ملجم لعنه اللّه پشت برگردانيد امير المؤمنين اين بيتها انشا كرد .
اشدد حيازيمك لل * موت فانّ الموت لاقيكا
و لا تجزع من ال * موت إذا حلّ بواديكا
روزى « 2 » از امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه السّلام اسبى بخواست غلام خود راى گفت :
يا غزوان « 3 » احمله على الاشقر ، وى راى برين اسب اشقر نشان چون بر نشست و پشت برگردانيد امير المؤمنين گفت :
أريد حياته و يريد قتلى * عذيرك من خليلك من مراد
و هر گاه كه دل مباركش تنگ شدى محاسن خود راى بدست مبارك گرفتى و
هامش
( 1 ) - كتاب بر وزن رمان بمعنى مكتب است .
( 2 ) - در تفسير ابو الفتوح اين روايت راى چنين نقل كرده ( ج 2 چاپ اول ص 424 ) :
« معلى بن زياد روايت كند كه عبد الرحمن ملجم بيامد تا بيعت كند بيعت كرد ، آنگه گفت : يا امير المؤمنين احملنى ، مرا چهار پاى ده ، امير المؤمنين گفت : تو عبد الرحمن هستى ؟ - گفت :
آرى ، گفت : پسر ملجم ؟ - گفت : بلى ، گفت : مرادى ؟ - گفت : بلى ، گفت : يا غزوان ( تا آخر ) » .
( 3 ) - در تاج العروس نسبت بشرح « و غزوان رجل » گفته : « و هو غزوان بن جرير ؛ تابعى عن على ثقة » .