تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مخزن الأدويه ( دائرة المعارف خوردنيها و داروهاى پزشكى سنتى ايران ) ( فارسى ) — صفحة 55

مساهمون:

ص٥٥
اشتراك دارد

* تصعيق *

آميختن شراب با آب است

* تصعيد *

آنچه به آتش اجزاى آن را صعود فرمايند لطيف آن را اخذ كنند

* تعليق

اويختن چيزى بكردن و بسائر اعضا

* تغه

يعني بىمزه و مراد طعمى است كه نه لذيذ باشد

* تكريه

و تاثير آن ترطيب و تليين و ارخاء بسيار و توليد بلغم باشد

* تكرج

بفارسي پادر كويند و آن متغير شدن طعم است يا بو يا هر دو

* تكليس

بمعني صاروج كردن و سوختن چيز و سيراب نمودن و بهره برداشتن آمده و مراد از ان مهيا ساختن بعضى ادويه است به جهت نفوذ و سرعت تاثير و رفع كردن ثقل و كثافت آن خواه باحراق باشد و يا به عمل ديكر

* حرف الثاء

* ثفيل

يعني كران و بمعني كران آمدن بر طبع كه دير فعل بود و سريع الزوال نباشد

* ثمربا و نبات

است مثل خوشهء ميوه و امثال آن

* ثمتش

لغت يوناني است و مراد از ان هرچه از نباتات ما بين درخت و كياه باشد

* حرف الجيم *

جبر كسر عضو شكسته را بستن است

* جرله

بر راء مهمله زمين سنكك لاخ

* جريش

نيم كوفته كه بلغور نامند

* جفاف

خشك و خشكي

* جمد

بفتح اول و ثاني آب كرد آمده و جمع شده و بسته شده از سردى و نيز جزو چيز را نامند

* حرف الحاء

* حامض

يعني ترش

* حاد

بمعني قند است و آن مركب از تلخي و حرافت است و فعل آن مثل افعال اجزاى آن است

* حب

آنچه در ثمر بارز و بىغلاف باشد مثل كندم و جو

* حريف

يعني كزنده كه اجزاى آن در زبان فرو رود و بسيار بكزد و تفريق اجزاى آن نمايد

* حشيش

كياه خشك و شبيه به خشك شده و كويند مخصوص نباتى است كه بر روى زمين پهن نبوده يا ساق باشد و به حد ثمنش نرسد

* حكاكه

آنچه از سائيدن دو چيز جدا شود

* حلاق

سترندهء موى

* حلو *

يعنى شيرين و هرچه زبان را منبسط سازد و اندك حرارت در ان احداث كند و لذيذ باشد شيرين نامند

* حليب

شيرهء تخمها و غير آن و شير تازه دوشيده است

* حمل

بار نباتات است اعم از ثمر و مشابه ثمر

* حمول

اعم از ثمر و مشابه ثمر است

* حرف الخاء

خائز آنچه اجزاء خلط را بهم آورد و غليظ كرداند

* خرء

سركين طيور و غيرها است

* خفيف

بمعني سبك و آنچه بر لبع احتمال آن آسان بود و سريع الزوال باشد

* خلع

بيرون رفتن سر استخوان از مكان خود

* خلعلع

اسم ضبع است

* خليع سست

* خمل *

بمعني پرز است و در ادويه هرچه شبيه بپرز بر سطح ظاهر آن باشد مانند آنچه بر روى به مىباشد

* حرف الدال *

* دابق

آنچه به جهت لزوجت كثيفهء خود بدست بچسبد مثل دبق

* دسم

هرچه زبان و غير آن را نرم سازد و اجزاى آن را منبسط سازد بي احداث حرارت و بفارسي چرب نامند

* دلوك

بمعني ماليدن است و مراد از ان آنچه از سنونات بانكشت بردند ان و غير آن بمالند

* دواى غذائى

آنكه تاثير كيفيت آن زياده بر تاثير كميت و مادهء آن باشد

* دوائي سمي

آنكه بكيفيت تاثير آن موافق مزاج نبود و بالخاصيت كشنده باشد مثل افيون

* دوائى مطلق

آنكه تاثير بكيفيت كند و جزو بدن نشود

* دهني

آنكه در جسم او چربى موجود باشد و باعث اشتعال او كردد مثل مغزها و تخمها و چوب صندل ابيض و ديردار و عود هندى و مانند اينها

* حرف الذال *

ذرور آنچه سائيدهء بي مائعي بر عضو بمالند و يا بپاشند

* ذفر بدبوئى

* ذو الخاصية

آنچه تاثير به صورت نوعيه خود كند اعم از آنكه ترياق باشد يا زهر

* حرف الراء

* رادع

آنچه مواد را مانع ريختن بعضو شده اعضا را قابل ورود آن نسازد و ردع مقابل جذب است

* رجيع

نضلهء هضم اول انسان است

* رخص

بفتح اول و ثاني بنازپرورده و در ادويه هرچه نازك و زودشكن باشد

* رخو

نرم و سست

* ردي الكيموس

آنچه از ان اخلاظ غير معتدل القوام و الكيفية متكون شود

* رزين

آرميده و مرد پربار و در ادويه آنچه در متانت و سنكيني و خوش جوهرى تمام باشد

* رسوب

ته‌نشين مايعات و آنچه در مايعات اندازند و بر روى آب