تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مخزن الأدويه ( دائرة المعارف خوردنيها و داروهاى پزشكى سنتى ايران ) ( فارسى ) — صفحة 57

مساهمون:

ص٥٧
است

* فسخ

از هم جدا شدن است

* حرف القاف

* قابض

كيرنده را نامند كه اجزاى زبان را بهم آورد و درشت نسازه و فعل آن تبريد و تجفيف و تغليظ و تقويت اشتها است و در غير طعم مراد از ان شئ حابس است كه بسبب بهم آوردن اجزاى عضو حبس و استمساك نمايد

* قضبان

شاخهاى كياه بىساق است و قضب واحد آن است

* قطور

آنچه در كوش و غير آن از اعضا بچكانند

* قنبعه

بضم اول و ثالث و سكون ثاني قبهاى خوشهء كشت است

* حرف الكاف

* كثير الغذاء

آنچه اكثر مقدار او جزو بدن شود

* كثيف

بخلاف لطيف و آن چيزى است كه اجزاى او بدشوارى قبول انفصال از كيفيت بدني كند و نفوذ در اجزاى بدن بسرعت ننمايد

* كماد

آنچه كرم كرده بر عضو بندند مثل تكميد بسبوس كندم

* كيموس

اخلاط متولده از هضم كبديست

* كيلوس

كشكابى است كه از هضم معده بهم رسد و شبيه بكفك محلول به آب باشد

* حرف اللام

* لخلخه

آنچه با مائعات در ظرفى كرده برهمزده بو كنند

* لحاء

ريشهاى باريك نبات است

* لزاق * و لزوق

آنچه بر عضو بچسپانند و با چسپندكي باشد

* لطوخ

بمعني اندودن چيزى است بر عضو كه از طلا غليظتر و از ضماد رقيقتر باشد

* لطيف

آنچه در شان آن باشد كه بعد از ورود در بدن منقسم كردد باجزاى بسيار صغار و نفوذ در جميع اجزاى بدن بسرعت كند مثل زعفران

* لعابي

آنچه از خيسانيدن آن در آب اجزاى آن مخلوط به رطوبت شده چيزى لزج بهم رسد و چون برشته كنند الزاق آن رفع شود مانند بهدانه و بزر قطونا و ريشه خطمي و مانند اينها

* لعوق

بمعني انكشت‌پيچ است كه از معجون رقيق تر باشد

* ليف

آنچه از اصول و لحاى نباتات رويد و باريك‌تر از لحا باشد

* حرف الميم

* مالي

عسل است

* مالي قراطن * و ماء القراطن *

ماء العسل‌اند

* مائع

آنچه ضد جامد باشد و سيلان كند و رقيق القوام باشد

* مبرود

آنچه بسوهان خرد كرده باشند

* مر

يعني تلخ و هرچه بسطح ظاهر زبان نفوذ كند و درشت سازد و با كراهيت بود و طبع را برهم زند و فعل آن تسخين و جلا و منع تعفن است

* مروخ

ماليدن چيزى بر اعضا است

* مزدات

پراكنده است

* مسبت

آنچه خواب آورد و با منوم مرادف است

* مسكر

هرچه مستي آورد اعم از آنكه با تفريح باشد يا نباشد

* مسوح *

آنچه در ماليدن آن بر بدن مبالغه دردنك عضو نكنند

* مسيخ

بي مزه و باتفه مرادف است

* مصول

آنچه در سوختن به حد رماديت نرسد

* مضغ

خائيدن چيزى است

* مضمضه

هر مائعي را نامند كه در دهن حركت دهند

* معقف

خميده و كج شده است

* مغسول

آنچه در شستن آن مبالغه كرده باشند

* مفرق

بفتح اول و كثر ثالث تارك سرو در اثمار و كلها هرچه سر ان هموار نبوده زوايد داشته باشد مفرق كويند

* منتن بدبو

* منخول

آنچه پيخته باشد

* حرف النون

* ناشف *

آنچه جذب رطوبات سياله كند اعم از آنكه منافذ او مرئي نباشد مثل آهك آب نديده و يا مرئي باشد چون اسفنج و ناشف را قحل نيز نامند

* نبطي

در لغات مراد از لغت قومى است و در ادويه مراد كياه خودروى است كه آن را نكشته باشند

* نجم

نبات بي ساق است كه بر زمين پهن شود كه بفارسي بياره كويند

* نشاره

آنچه بسوهان و دم اره ريزه شده باشد

* نشوق

آنچه ببينى كشند

* نطول

هرچه را جوشانيده آب آن را بر اعضا بريزند و پاشويه قسمى از ان است

* نفاخ

هرچه در ان رطوبت غريبه باشد و از حرارت بدني تحليل نيافته مستحيل برياح شود خواه در معده و امعا مثل ميوه‌ها و خواه در عروق مانند مغزها و اكثر تخمها و قسم ثاني را فعل تقويت باه است

* نفوخ

آنچه از ادويهء يابسه سائيده بىمائعى در بيني دمند

* نقوع و نقيع

آنچه خيسانيده بدون جوش صاف نموده استعمال نمايند

* حرف الواو

* وثب

جستن از جاى

* وثي

كزنده

* وعر

به عين مهمله زمين سخت

* وقود

برافروختن آتش

* وهن

سستي

* حرف الهاء

* هاضم

آنچه اعانت طبيعت بر طبخ و