ايستد آن را راغب نامند
* رمص
رطوبت غليظي را نامند كه در اطراف پلك چشم جمع شده و چسپنده باشد
* روث
سركين حيوانات
* رود وصالي
شراب متخذ از عصارهء كل سرخ است با عسل
* حرف الزاى *
زعوقه *
طعم بسيار كريه و مركب از مرارت و ملوحت است
* زغب *
اول موى كه بر بدن حيوانات برآيد و اسم كيمخت است كه ساغرى باشد و در ادويه آنچه بر سطح او چيزى شبيه به موى تازه برآمده باشد مزغب نامند مانند به و هلو و شفتالو
* زهر *
شكوفه و كل باشد
* حرف السين *
ساحل كنار دريا
* سائل
آنچه اجزاء آن در همه جهات حركت كند اعم از آنكه اتصال اجزاء او منقطع شود يا نشود مثل آب و روغنها
* سباخ شورهزار
* سبط
راست بي كره را نامند از مو و غير آن
* سحيق
آنچه بسيار نرم سائيده باشند
* سم *
آنچه به فارسى زهر نامند و بسبب ضديت كيفيت و خاصيت خود مزاج را فاسد سازد مانند پيش
* سنون
آنچه بدندان پاشند و يا بمالند و مقوى جوهر آن باشد
* سهك
بدبو شدن كوشت و بوى عرق كه از بدن آيد كه بفارسي سميت نامند
* سهل
زمين نرم
* حرف الشين *
* شامخ *
كوه بلند * شتر بفتح اول و كسر ثاني در بدن پلك چشم
* شجر
نباتي است كه با شاخ خشبي باشد و كامل او آنكه با اجزاء تسعه نباتيه باشد و آن ثمر و ورق و ليف و صمغ و بزر و قشر و اصل و عصاره رحب است مثل درخت خرما
* شدخ
سر شكستن و فراخي و سفيدى روى است
* شدخ عضل *
بمعني از هم باز شدن و كسيختن
* شدق
بفتح اول و يا كسر ان و سكون ثاني فراخي كوشهء دهان و بفتحتين فراخ شدن كوشهء دهان
* شرف
بضم اول و فتح ثاني كنكرها است و در ادويه آنچه در اطراف او زوايد و برآمدكيها باشد مشرف نامند مانند سر انار
* شطب
بضم اول و ثاني جوهر شمشير و بفتح اول و سكون ثاني جدا كرديدن و دور شدن و پوست باز كردن و در ادويه هرچه به اين صفت باشد شطب كويند
* شمه
آنچه بو كند
* حرف الصاد *
صالح الكيموس آنچه ازو خونى متولد كردد و به همه جهات آنكه اعتدال داشته و سائر اخلاط مخلوط به آن به قدر طبيعي باشد و خلط بد ازو بهم نرسد
* صخريه
زمين سنكستان
* صفق
بفتح اول و ثاني آبى كه بر اديم و يا مشك نو بريزند پس زرد كردد و بمعني طرف و كنار و در نباتات آنچه چين دارو با زردى و ميل به طرفى داشته مستقيم نباشد مصفق نامند
* صفيق
پوست درشت و مستحكم بافته شده است
* حرف الضاد
* ضماد
آنچه غليظ القوام كه مائع و نرم باشد بر عضو بمالند و يا بر او بندند اعم از آنكه موم و روغن داشته باشد و يا نداشته باشد
* حرف الطاء
* طافى
آنچه بر روى آب ايستد
* طبيخ
آنچه جوشانيده آب آن را استعمال نمايند
* طحن
خرد كردن
* و طاحونه
كه آسيا باشد مسمى باسم لازم است
* طرى
تازه
* طلا
آنچه رقيق القوام باشد و بر عضو مالند و نام نوعي از شراب است
* طيب
به سكون ثاني خوشبو و تند و بتشديد آن بمعني پاكيزه
* حرف العين *
عشب بضم اول و سكون ثانى بمعني كياه است
* عصاره
بمعني عصير است اما در آنچه بي آتش به هوا و يا بآفتاب منعقد كرده باشند استعمال نمايند
* عصيراب
افشرده از نباتات كه منجمد نشده باشد
* عطر
بفتح بوى خوش و بكسر خوشبوئى
* عفص
بكسر فاطعم زمخت كه زبان را درشت سازد و اجزاى آن را بسبب برودت بهم آورد و فعل آن تبريد و تكثيف و تصليب و تخشين و ردع است
* عنقود
خوشهء نباتات و عناقيد جمع آن است
* حرف الغين *
غرغره
آواز مختلف است كه از حلق آيد و مراد از ان حركت دادن مائعات است در حلق و فروبردن آن و يا فرو نابردن و ريختن آن
* غض
بضاد معجمه تر و تازهء نارس از نباتات است
* غليظ
بمعني كثيف است و در اغذيه بيشتر متداول است و استعمال لفظ كثيف در ادويه است
* حرف الفاء
* فاتر
نيمكرم است
* فتيله
بمعني شافه كه مخصوص بدبر باشد
* فرزجه
شافه كه قبل و رحم را مخصوص باشد
* فرفيري
بمعني رنك بنفش