تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مخزن الأدويه ( دائرة المعارف خوردنيها و داروهاى پزشكى سنتى ايران ) ( فارسى ) — صفحة 54

مساهمون:

ص٥٤
صافي عبر حاد بودن آن است كه صلاحيت جزو عضو شدن را داشته باشد و صفر آنكه رقيق صافي حاد باشد اما نه بسرحد افراط و تفريط تا افعال مطلوبه از ان صادر كردد و بلغم بسيار رقيق مائي غير متشابه الاجزاء نباشد تا صلاحيت استحاله به خون و جزو بعض اعضا شدن را باختلاط به خون و يا استحاله بدان داشته باشد و سودا دردى دم صافي غير محترق باشد تا صلاحيت تغذيهء بعض اعضا باختلاط به خون و غير آن از فوايد مطلوبهء ان داشته باشد و لهذا نضج عبارت از طبخ معتدل كامل است

* منفخ *

يعني نفخ آورنده و آن دوائى را نامند كه در جوهر آن رطوبت غريبهء غليظه باشد كه چون فعل نمايد در ان حرارت غريزيه تحليل نيابد بسرعت بلكه مستحيل برياح كردد مانند لوبيا * بدانكه هرچه در ان نفخ است مصدع و مضر به عين است و از اغذيه و ادويه آنچه تحليل يابد رطوبت آن در هضم اول و رياح و نفخ آن در معده بماند و انحلال آن نيز بالتمام در همان جا باشد و يا در امعا و آنچه رطوبت فضليه در ان باشد و آن مادهء نفخ و ريح آن بود و نفخ آن در معده و امعا بتحليل نرود بالتمام بلكه باقي ماند و چيزى از ان در عروق اعضاى تناسل رود مانند زنجبيل و بزر جرجير و اين متعظ است و باعث نعوظ همان ريح است

* موسج قروح *

يعني چرك آورنده در زخمها و آن دوائى مرطبي را نامند كه مخلوط كردد برطوبات قروح و انها را زياده كرداند و مانع خشك شدن و چاق شدن آنها آيد مانند موم روغن

* منبت *

كه ملحم نيز نامند يعني رويانندهء كوشت و آن دوائى را نامند كه بكرداند مزاج خونى كه وارد جراحت مىشود معتدل و مجفف تا آنكه مستحيل بكوشت كردد و منعقد شود در انجا كوشت جديد صالح

* فصل يازدهم * در بيان بعضى اصطلاحات طبيهء متداوله

* حرف الالف *

اجام

بمعنى نىزار است

* استنشاق *

ببيني كشيدن چيزى مائع بود كه بسيار سائل باشد

* اصل

يعني بيخ و آن عام است از آنكه از شجر باشد يا از كياه

* اصول اربعه *

عبارت از بيخ رازيانه و كاسني و كرفس و كبر است

* اغصان *

يعني شاخها و آن مخصوص بشجر و كياه شاخدار است و مفرد آن غصن

* افومالى *

چيزى است كه در ان عسل را حل كنند و نكهدارند و جوش ندهند آن را

* اكتحال *

به چشم كشيدن چيزى بود

* اكسومالى *

سكنجبين متخذ از سركه و عسل است و بعضى زياده مىكنند در ان آب درياى شور يا نمك دريا

* اكليل *

بمعني تاج و ابر تاريك و غير آن نيز آمده است و در ادويه مراد از ان چنبرى و كج بودن شكوفه و بار نباتات است و اكله و اكاليل جمع آن آمده

* انكباب *

مراد از ان نكاه داشتن عضو است به بخار ادويه كه در آب جوشانيده باشند و يا كرم كرده باشند

* اوديه *

جمع وادى بمعنى كنارهء دريا و رودخانه‌ها است

* اوذرومالي *

عسل و آب باران بالمناصفه درهم ممزوج نموده در آفتاب كذاشته است

* اوكسائي *

سركهء مخلوط با آب و نمك است

* حرف الباء

بادزهر *

اسم فارسي ترياق است و كويند هرچه دفع سم كند و مصنوع مركب نباشد مخصوص به اين اسم است

* باقور *

جمع بقر است

* باكور

نخستين ميوه است كه برسد

* بتر *

بويدن

* بخور *

هرچه دود آن را استعمال نمايند

* بربور *

بفارسي بلغور نامند

* بزاق و بصاق *

آب دهن را كويند

* بزر *

آنچه از بار نباتات در غلاف و در قشر باشد مثل خشخاش

* بشع *

بمعني بدمزه است و هرچه را طعم مركب از مرارت و قبض باشد به اين اسم خوانند

* بصيص *

نوراني و درخشنده

* بطايح *

زمينهائى كه آب در ان جمع شده باشد و بفارسي مرداب نامند

* بعر *

بفتح اول سركين است

* بكر *

شتر جوان و بكسر اول دوشيزه

* بنك *

بتحريك كرهها است كه در ساق اشجار متكون شود

* حرف التاء *

ترياق *

بكسر تاء بفارسي ترياك نامند و هرچه در شان او باشد كه حفظ قوت و صحت مزاج روح به حدى كند كه رفع ضرر سم از خود نمايد به اين اسم نامند و كويند ترياق مخصوص بدوائي صناعي است و آنكه افيون را ترياق مىنامند به جهت حفظ قوت آن است كه درين امر با ترياق حقيقي
مخزن الأدويه ( دائرة المعارف خوردنيها و داروهاى پزشكى سنتى ايران ) ( فارسى ) — صفحة 54 | محمد حسين عقيلى خراسانى شيرازى