كه در حنجره است ، از بهر آن لامى گويند كه به حرف لام ماند اندر خطّ يونانى ، بدين لا .
باب سيم از گفتار دوم از بخش اول اندر شناختن غضروف و احوال آن
غضروف جسمى است نرمتر از استخوان و سختتر از پى ، لختى انعطاف پذيرد ، يعنى بچسبد .
و پيوند پيها و عضلها با استخوان بميانجى غُضروف نيك آيد تا پيوند عضله و پى نرم با استخوان سخت بتدريج باشد ، چنان كه بر سر پهلوها و بر سر شانهء دست پيدا است . و اگر قوّتى و آسيبى رسد ، عضله از استخوان كوفته نشود و غضروف از آن سبب چندان انعطاف پذيرد كه كوفتگى و فشارش نيفتد .
و حنجره غضروف است از بهر آنكه دائم الحركة است تا افتاده نباشد چون گوشت و پوست ، و اندر حركات آسيب او بحوالى حَلق و لَهاة نرسد ، چنان كه اگر استخوان بودى رسيدى .
و فرود از استخوان سينه غضروفى است همچون سَرِ حنجرى ، آن را غضروف حنجرى گويند و قايمهء فم معده است .
و سر بينى غضروف است تا راست استاده باشد و منفذ دم زدن در خواب بسته نشود و تا بوقت استنشاق به آسانى فراز هم آيد و باز شود .
و گوش غضروف است تا چون بادبانى راست ايستاده باشد و آوازها زود در وى مىافتد و باز شود .
و پلك چشم غضروف است و اعتماد حركت عضلهاء چشم بر آن است .
و قصبهء شش غضروف است تا راه نفس پيوسته گشاده باشد و تا از مادهء نزله ، زود اثر نپذيرد . و مهرهء آخرين از مهرهاء پشت كه نشست مردم بر آن است سه مهره است كوچك و هر سه غضروف است تا آسان بتوان نشست و نشستن او راست باشد و چنان نباشد كه اگر استخوان بودى يا گوشت ، از بهر آنكه بر استخوان نشستن از رنج و المى خالى نباشد و گوشت آن اندام ندارد و بر وى آن اعتماد نتوان كرد چنان كه بر غضروف توان كرد .
باب چهارم از گفتار دوم از بخش اول اندر شناختن عصبها و احوال آن
عصب يعنى پى ، جسمى است نرم ناگسلنده و ناشكننده و نامجوّف و دراز كشيده و بعضى پهن گسترده ،