ديگر غلبه كند و صورت او بگرداند بىشك صورت ديگر پديد آرد ، اين صورت را كه پديد آيد كاين گويند و پديد آمدن آن را كون گويند ، و آن صورت را كه از حال خويش بگردد ، فاسد گويند و گرديدن آن را فساد گويند .
و هرگاه كه صورت دو ركن با يكديگر باز كوشند و هر يك اندر گوهرى يكديگر اثر كنند آن را استحالت گويند ، و بدين استحالت قوّتِ هر دو شكسته شود و صورتى و طبيعتى از ميانه پديد آيد ، آن را مزاج گويند .
و هرگاه كه از چهار صورت كه با يكديگر بكوشند و با يكديگر برابر آيند و از دو ديگر يكى قوّة قوىتر آيد مزاج را بدين قوىتر باز خوانند .
مثلا اگر اندر گرمى و سردى معتدل آيد و خشكى بر ترى غلبه كند ، گويند مزاج خشكست و اگر ترى بر خشكى غلبه كند گويند مزاج تر است . و اگر اندر ترى و خشكى معتدل آيد و گرمى بر سردى غلبه كند گويند مزاج گرمست و اگر سردى بر گرمى غلبه كند گويند مزاج سرد است . اين نوع مزاجها مزاج مفرد گويند . و اين چهار مزاج مفرد است و بيرون ازين چهار مفرد نيست ، از بهر آنكه اركان فزون از چهار نيست .
و هرگاه كه هيچ صورت برابر نيايد لكن دو صورت غالب آيد و دو مغلوب ، چهار مزاج مركب پديد آيد ، گرم و خشك ، و گرم و تر ، و سرد و خشك ، و سرد و تر ، بيرون ازين مزاجى ممكن نيست .
پس انواع مزاج نه بيش نيست ، يكى معتدل ، چهار مفرد و چهار مركب .
باب دهم از گفتار اول از كتاب اغراض اندر مزاج معتدل و شناختن اعتدال
معتدل از روى قسمت عقلى چيزى باشد كه تركيب اجزاى اركان اندر وى راستار است باشد و قوت صورتها با يكديگر برابر آيد ، و اين اعتدال اندر جهان موجود نيست . و نزديك طبيبان اعتدال تمامى بخش هر اندامى باشد از هر مادهاى و هر صورتى . و اين چنان باشد كه هر اندامى از اندامهاء يكسان ، چون گوشت و عصب و استخوان ، هر يك چندانكه او را بايد از گرمى و سردى و ترى و خشكى يافته باشد و مزاج كه او را شايد پديد آمده ، از بهر آنكه هر اندامى را از اندامهاء يكسان مزاجى و اعتدالى است خاصه . و هر اندامى كه از مزاج خاصّهء خويش بگردد ، اعتدال آن اندام و اعتدال آن شخص باطل گردد . و مزاج هر اندامى را اندر هر شخصى