تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الأغراض الطبية والمباحث العلائية ( فارسى ) — صفحة 242

مساهمون:

ص٢٤٢
و خداوند گر و خارش را نيز سود دارد . و فصد حبل الذراع اندر بعضى دستها با رگ باسليق است ، و اندر بعضى با اكحل آميخته است ، و بر زند الاعلى نهادست نزديك خرده‌دست ، و اندر كتب مىآيد كه منفعت آن منفعت قيفال است ، و قياس بر خلاف اين واجب مىكند ، همانا كه آن خلاف از سهو نسّاخان ، افتادست . و فصد صافن ، خون از بالا فرود آرد و حيض بگشايد ، و ريش و خارش ران و خايه و قضيب را ببرد . و فصد مابض كه اندر زير زانو است ، بعضى گفته‌اند كه مابض دنبال رگها است و شاخهاء آنكه يك رگ شدست ، فصد آن درد احشا و درد پشت را سود دارد ، و منفعت آن فزون از منفعت صافن است . و فصد عرق النسا ، درد عرق النسا زايل كند ، و منافع او بمنافع صافن نزديكست . اما قيفال بوريب بايد زد يا از پهنا و ربوده بايد زد تا نيش از ديگر روى بيرون نشود و بر كرانه وتر و عصب و عضله و غشاء آن برنيايد . و اندر زير اكحل ، عصبى است ، احتياط بايد كرد و ربوده بايد زد ، و از درازا نبايد زد ، و از بهر آنكه بسيار باشد كه آن رگ در ميان دو عصب باشد . و باسليق را از بهر آنكه در زير او شريانست ، از موضع خويش يكسو بايد زد ، و بوريب بايد زد يا از پهنا ، از درازا نبايد زد ، از بهر آنكه اگر از درازا زنند ، باد گيرد و باشد كه از هر دو جانب او شريان بود ، اگر چنين يابند ، دست از وى ببايد داشت و رگى ديگر بايد جست . و اندر بيشتر وقتها كه باسليق را ببندند ، باد گيرد . و نشان باد آنست كه بر رگ ، مانند عدس و نخود ناهمواريها پديد آيد ، ببايد گشاد و بآهستگى بماليدن تا ناهموارى برود و ديگرباره ببستن . و اگر ديگرباره باد گيرد ، هم ببايد گشاد ، و اگر پيوسته باد گيرد ، دست از آن رگ ببايد داشت و باسليق ابطى بايد جست . و هر رگى ديگر كه همچنين باد گيرد نبايد زد . و باسليق را اوليتر آن باشد كه به پشت نيش زنند ، چنان كه نيش حجامت زنند تا سلامت باشد . و باسليق ابطى را بسيار بايد ماليد و آب گرم ريختن به از بستن . و بند بزرگ بايد افكند و دست مفصود راست بايد داشت ، چنان كه زاويه بغل قايمه باشد و رگ را بابهام فرو بايد گرفت و نيش از بالاء رگ فرو بايد برد . و فصد اسليم را ساعد ببايد بست و بوريب بايد زد يا از درازا و دست اندر آب گرم بايد نهاد تا خون چندانكه بايد برود .
الأغراض الطبية والمباحث العلائية ( فارسى ) — صفحة 242 | اسماعيل الجرجاني ( زين الدين )