و رگ صافن را از بالاء شتالنگ بايد بست و گامى چند برود و گروههء از پنبه در زير پاء او نهند تا پاء بفشارد بر وى ، تا رگ باريك پديد آيد .
و از اصل رگ دو شاخ برخاسته است از دو جانب ساق او و اصل اندر ميان هر دو است ، اصل بايد زد .
و مابض را ، ساق و ران هر دو ببايد بست و چند گام ببايد رفت و چند بار فرو بايد نشست و بربايد خاست تا رگ پديد آيد .
و عرق النسا را دستارى بگيرند دراز و يك سر دستار بر ميان مفصود بندند و باقى بر ران و ساق او مىپيچند و مىبندند تا نزديك شتالنگ و چند بار فرو نشيند و برخيزد و پاى بر خشتى نهد و فصاد بر پشت پا بر ميان خنصر و بنصر رگ را بجويد ، اگر يافت از خطا ايمن باشد و اگر نيابد از پس شتالنگ از جانب وحشى بجويد ، و نشان عرق النسا آنست كه بر وى چند گره يابند و از درازا بايد زد ، از بهر آنكه از دو جانب او عصب است .
و هر گاه كه فصاد را خطا افتد و سر نيش به غشاء عصبى باز آيد اگر دست باشد يا پاى ، آماس گيرد ، كزاز تولد كند ، همه تن بروغن بنفشه يا بروغن بادام چرب بايد داشت ، و اگر آب گشنيز تر و صندل سرخ و سپيد و شياف ماميثا بر آماس ضماد مىكند ، نافع باشد .
و اگر قوت بر جاء خويش بود ، از دست ديگر ، رگ بايد زد يا رگ صافن بايد زد و اگر اين خطا بر پاء افتد ، از دست رگ بايد زد ، هم از آن جانب .
و اگر جراحت ريم كند ، جراحت فراخ بايد كرد و رفادها برمىنهند ، چنان كه ريم را دفع كند .
و اگر خطا چنان باشد كه رگ تنگ آيد و خون اندر زير پوست جمع شود و جايگاه رگ كبود شود ، تا اثر آن زايل نشود بدان دست هيچ كار سخت نبايد كرد .
و اگر كبودى كمتر مىشود ، نشان سلامت باشد و اگر كبودتر مىشود يا سياهتر شود از دست ديگر رگ بايد زد يا رگ صافن بايد زد و آن ضماد كه پيشتر ياد كرده آمد برنهادن .
و اگر نيش بشريان رسد ، اندر حال رگ ببايد بست و دارويى است آن را لازوق گويند برنهادن و ببستن و دست بر بالشى بزرگ بايد نهادن و بازوى دست ديگر و پاى كه برابر اين دست مجروح باشد ببستن تا خون بدين دست مجروح ميل نكند ، و اگر از بستن رنج باشد ، ببايد گشاد و باز ببستن .
صفت لازوق ، بگيرند دم الاخوين ، انزروت ، و شبّ يمانى ، قلقطار ، و اقاقيا ، و جلنار ، و صبر ، و كندر راستار است ، صمغ عربى دو بار چندانكه دارو ، اعنى هر يكى درمسنگى ، صمغ دو درمسنگ ، همه را بكوبند و بيزند و به سپيده
الأغراض الطبية والمباحث العلائية ( فارسى ) — صفحة 243
مساهمون: اسماعيل الجرجاني ( زين الدين )
ص٢٤٣