تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الأغراض الطبية والمباحث العلائية ( فارسى ) — صفحة 245

مساهمون:

ص٢٤٥
كه هر طعامى كه خورده شود آن را سه هضم است ، نخستين اندر معده است ، و هضم دوم اندر جگر ، و هضم سه‌ام اندر اندامها . و از هر هضمى چيزى كه قوت هضم مغيّره آن را تمام هضم كرده نباشد بماند ، و اندر تدبير حفظ الصحه ، تدبير دفع آن واجب است . و هر فضلهء را طريقى است كه بدان طريق دفع توان كرد دفع فضلهء نخستين بقى توان كرد يا باسهال و تدبير آن ياد كرده آيد . و دفع فضلهء دوم بادرار بول توان كرد از بهر آنكه اين فضله اندر رگها بود ، پس هر گاه كه فضله اندك باشد ، بداروى ادراركننده خرج شود ، و اگر بسيار باشد ، بداروهايى كه آن را از خون جدا كنند و باسهال خرج كنند ، حاجت آيد . و تدبير اسهال ياد كرده آمدست و تدبير ادرار بول ، اندر بخش عملى اندر علاج عسر بول ياد كرده آيد . اما منفعت ادرار البول كه باندازهء حاجت باشد ، بزرگ است ، درد بندها و درد پشت و گرانى و كسلانى و استسقا و بيشتر بيماريها را كه از ترى بود ، سود دارد . و افراط كردن اندر آن بيم باشد كه مثانه را ريش كند و تشنگى آرد و دق و گدازش . و اما اندر تدبير عرق ، ببايد دانست كه طريق دفع آن ، گذرهاء باريكست و ناپيدا كه آن را مسام گويند . بعضى ازين فضلهاء بخارست كه از همه تن به تحليل خرج شود و آن را نتوان ديد ، و بعضى شوخ است كه بر پوست بماند و اندر گرمابه پاك كنند . و بعضى عرقست كه همه بطريق مسام بيرون آيد . و اندر تدبير حفظ الصحه و اندر علاج بعضى بيماريها ، عرق آوردن سخت نافع است ، و بدين سبب است كه هر گاه كه بيمار عرق كند ، راحتى يابد . و هواء گرم چون هواء گرمابه ، و رفتن ، و رياضت ، عرق آرد ، از بهر آنكه رياضت ز اندرون تن را گرم كند و فضله را بگدازد . و هواء گرم آن فضله را بيرون كشد ، و داروى لطيف‌كننده ، خون را گرم كند و عرق آرد لكن اندر تدبير حفظ الصحه ، عرق آوردن بدارو زيان دارد ، حركت رياضت كفايت بوده ، از بهر آنكه ايمن نشايد بود كه داروها تب آرد و عرق بسيار آرد و تن را لاغر و خشك و رطوبتهاء اصلى بگدازد و دق و ذبول تولد كند . و اندر تدبير حفظ الصحه مخاط ، ببايد دانست كه مخاط رطوبتى غليظ است كه از سر به راه بينى فرود آيد و دماغ بدان پاك شود و بيماريهاء دماغى كه از اخلاط غليظ خيزد بدان زايل گردد ، چون صرع و سكته و مانند آن . و تدبير فرو آوردن
الأغراض الطبية والمباحث العلائية ( فارسى ) — صفحة 245 | اسماعيل الجرجاني ( زين الدين )