و احتقان ، و اعراض نفسانى .
اندر تدبير نگاه داشتن تندرستى تدبير اين سببها واجب است ، از بهر آنكه اين شش سبب ، كارهايى است كه هر گاه كه چنان باشد كه بايد و چندان كه بايد و آنگاه كه باشد ، سبب تندرستى باشد و هر گاه كه بر خلاف اين باشد ، سبب بيمارى گردد .
و اين سببها هيچ سبب بمردم نزديكتر و با او ملازمتر و تن او بدان محتاجتر از هوا نيست ، از بهر آنكه قوام همه تن به سه قوتست ، حيوانى و طبيعى و نفسانى . و اين قوتها كار خويش بميانجى روح توانند كرد ، و ماده و مركب روح ، هواست كه حيوان آن را به نفس مىستاند . و بدين سبب است كه از همه چيزها كه بيرون تن حيوانست ، هواست كه باندرون تن او رسندهترست . و اگرچه هوا گرم و ترست آن هوا كه نزديك ماست ، بقياس با مزاج روح و حرارت غريزى ، سردست .
و اين هوا كه بدم زدن حيوان بحرارت غريزى رسد با روح بياميزد و گرم شود و از حرارت روح ، دودناك شود ، و اگر بدم زدن ديگر از روح جدا نشود ، مزاج روح از اعتدال بگردد و روح و آن هوا كه مدد او گشتست بسوزد .
و هر گاه كه بدم زدن ديگر هواء دودناك از روح جدا گردد و هواء تازه اندر آيد ، راحتى از هواء تازه بروح برسد .
از اينجا معلوم شد كه هوا مددى و مركبى نافع است . و دليل بر آنكه اين هوا كه نزديك ماست بقياس با مزاج روح سردست ، آنست كه هر گاه كه اندر گرماء سخت هوا را بجنبانيم ، خنكى هوا را بيابيم ، از بهر آنكه اين هوا كه مماس پوست ماست و ساكن است ، اندر مدت سكون از پوست ما حرارتى يافته است ، و كيفيت آن همچون كيفيت پوست گشته و حس لمس از كيفيت چيزى كه مانند او باشد ، خبر ندهد .
و هر گاه كه هوا را بجنباند آن هوا كه مماس پوست ماست دور شود و هواء تازه مماس گردد ، پوست از كيفيت هواء تازه خبر يابد .
و ببايد دانست كه اين هوا كه نزديك ماست هواء محض نيست ، لكن با بخارها و دودها و غير آن آميخته است و از هر چيزى اثرى پذيرد .
و از اين جهت باشد كه و با پيدا آيد ، سبب آن را كه عفونت بر هوا غالب شود و مزاج او منحرف و متغيّر گرداند ، و استنشاق هوا ضرورتست لاجرم امراضهاء مختلف عسر قتّال پيدا شود .
و همچنين اندر هر فصلى از فصلهاء سال از طبع خويش بگردد و طبع آن فصل گيرد و بهتر آن باشد كه هر فصلى بطبع خاصه خويش باشد .
و هر گاه كه فصلهاء سال از طبع خويش بگردد ، سبب بيماريها گردد .
و بهترين هواها هواء باشد كه از بخار دريا و ديگر آبها
الأغراض الطبية والمباحث العلائية ( فارسى ) — صفحة 218
مساهمون: اسماعيل الجرجاني ( زين الدين )
ص٢١٨