معده است و سردى جگر و نشان بسيارى رطوبت اندر سر و نشان يرقان .
و خشكى و درشتى زبان با سرخى ، نشان آماس خون است اندر معده يا اندر دماغ .
و زردى زبان و سبزى رگهاء زير زبان ، علامت صرع است و علامت آرزوها . پس قوى نيست ، از بهر آنكه گاه باشد ، كه چيزى موافق آرزو افتد و گاه باشد كه چيزى ناموافق .
و علامتهاء بول ، سخت قوى است از بهر آنكه اخلاط با وى آميخته باشد ، چنان كه اندر تفسره معلوم شده است .
و علامت خوابها نيز قوى است ، خاصه اگر چند كرّت يك نوع بيند ، چنان كه اگر باران و برف و سرما بيند ، نشان غلبهء رطوبتها باشد و اگر آتشها و حرارتها و چيزهاء زرد بيند علامت آن باشد كه صفرا غالب است .
و اما سرخيها ديدن در خواب علامت آن بود كه خون غالب است .
و خرابى و تاريكى و دودها و چيزهاء بيمناك در خواب ديدن ، علامت آن باشد كه سودا غالب است . و الله اعلم .
باب پنجم از جزو سيم از گفتار چهاردهم اندر حالها كه در تن پديد آيد و خبر دهد از بيمارى كه بر اثر آن پديد خواهد بود
سرگشتن دايم در كابوس بيمكننده است از صرع و سكته .
اختلاج همه اندامها بيمكننده است بر تشنج و سكته .
اختلاج يك چشم و يك نيمهء روى ، بيمكننده است به لقوه و كسلانى و خدر .
و كندى حاستها بيمكننده باشد به فالج .
اشك بسيار و سرخى چشم و روى و كراهت روشنايى خاصه روشنايى آفتاب ، بيمكننده باشد بر سرسام .
دل ناخوش و ترسيدن و غم بىموجبى ، مقدمه ماليخوليا باشد ، لامحاله .
روى سرخ و تيره و ممتلى ، مقدمه جذام بود .
گرانى همه تن و امتلاء رگها بيمكننده باشد به سكته يا به شكافتن و طرقيدن رگها يا مفاجا مردن .
و چشم و روى و اطراف برتميده شدن كه بتازى آن را تهبّج گويند بيمكننده باشد به استسقا .
بول و برازگنده ، بيمكننده باشد به تبهاء عفونى .
تغيّر علامتهاء طبيعى و ناطبيعى از حال معهود ، چون شهوت غذا و خواب و بيدارى و عرق و ادرار بول و اجابت طبع و خوابها ديدن و شهوت مباشرت و سيلان لعاب و نفث و مخاط و قى و سيلان خون بواسير ، هركدام كه بگردد از اين عادتها ، خبردهنده باشد از تغيّر حال تندرستى .
صداع و شقيقه دايم ، بيمكننده باشد ، به تب و برآمدن آب اندر چشم .
و نقطهء سياه و خطهاى